,...Dear
.HAPPY BIRTHDAY
.Wish the best of Ur past be the worse of ur future
:) Enjoy Ur party
!1st minute of July 2nd
! …, the Persian
!Hey my dear Persian
.Thx so much for the well wishes
.U r amazing & will always be that to me
.On my birthday, I wish the best for u, ur family & friends
kiss
۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه
خواب
دیشب خوای می دیدم که برای یه روز اومدم تهران. اینگاری که یه شهر دیگه ماموریت بودم و یه روز مرخصی دارم. با دوستم وحید بودم می گفت کجاها می خوای بریم. منم هی ذوق زده می گفتم تئاتر شهر و فلان رستوران. رفتیم تئاتر شهر همش سه تا کار داشت که دوتاش خوب نبود اون یکی رو هم من قبلا دیده بودم. من همش اون دور و بر راه می رفتم و ذوق می کردم هی. اما رفتیم یکیش رو آخر سر. رستوران هم یادم نمیاد کجا رفتیم. اما اینقده خوب بود که اینگار راستی راستی اونجا بودم. اوهوم خیلی خوب بود.
۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه
.....
مامانم فردا داره میره مکه. تک و تنها بدون اینکه ما دوتا حتی برای بدرقه اش اونجا باشیم. دلش گرفته بود خیلی. احمقانه ترین سوال ممکن رو پرسیدم که چته. جوابش دیوونه ام کرد: بچه هامو می خوام. همین دو کلمه از پریروز تا حالا داره تو سرم می چرخه، هی.
یه عمری تک و تنها بچه بزرگ کنی بعد که بزرگ شدن و فهمیدن چی به چیه یهو هردوشون بذارن و برن اینگاری که از اول نبودن. بعد تو بمونی با دوتا اتاق خالی و یه عالمه دلتنگی و یه دنیا تنهایی. که چی بشه، که بچه هات رفتن که شاد باشن، که زندگی کنن، که خودشون باشن. به همین سادگی برای اینکه خودت باشی باید یه عالمه چیز دیگه رو نداشته باشی. اینگار که ما آدمهای نداشته هاییم بسکه داشته هامون کم اند. که کوچ می کنیم و میریم و تنهایی می کشیم و دق مرگ میشیم که داریم اونجور که می خوایم زندگی می کنیم. که گاهی دلت پر بزنه برای اون بویی که همیشه از زیر گلوی مامانت میومد و دستت به هیچ جا نرسه.
هیچوقت دلم نخواسته بچه داشته باشم. بسکه ترسناکه و آخرش نامعلوم. که چطوری از آب در میاد و نیاد یه روزی صاف تو چشمات نگاهت کنه و بگه چرا منو دنیا آوردی. که تو حرفی نداشته باشی بهش بگی بسکه داره راست میگه طفلکی. که اگر از ترس تنها موندنِ که آدمها بچه میارن که از روز اول معلومه آخرش تنهاییه. مهر مادری و این حرفها هم که واسه آدمهایی از جنس ما خیلی وقته تاریخ مصرفش گذشته.
اگه بدونین چقدر سخته وقتی آدم صدای مامانشو گرفته می بینه. که می خوام دنیا نباشه وقتی اینجوری بی پناهِ صداش. دلم می خواد یه دل سیر تو بغلش گریه کنم. بسکه حیوونکی ام این روزها.
یه عمری تک و تنها بچه بزرگ کنی بعد که بزرگ شدن و فهمیدن چی به چیه یهو هردوشون بذارن و برن اینگاری که از اول نبودن. بعد تو بمونی با دوتا اتاق خالی و یه عالمه دلتنگی و یه دنیا تنهایی. که چی بشه، که بچه هات رفتن که شاد باشن، که زندگی کنن، که خودشون باشن. به همین سادگی برای اینکه خودت باشی باید یه عالمه چیز دیگه رو نداشته باشی. اینگار که ما آدمهای نداشته هاییم بسکه داشته هامون کم اند. که کوچ می کنیم و میریم و تنهایی می کشیم و دق مرگ میشیم که داریم اونجور که می خوایم زندگی می کنیم. که گاهی دلت پر بزنه برای اون بویی که همیشه از زیر گلوی مامانت میومد و دستت به هیچ جا نرسه.
هیچوقت دلم نخواسته بچه داشته باشم. بسکه ترسناکه و آخرش نامعلوم. که چطوری از آب در میاد و نیاد یه روزی صاف تو چشمات نگاهت کنه و بگه چرا منو دنیا آوردی. که تو حرفی نداشته باشی بهش بگی بسکه داره راست میگه طفلکی. که اگر از ترس تنها موندنِ که آدمها بچه میارن که از روز اول معلومه آخرش تنهاییه. مهر مادری و این حرفها هم که واسه آدمهایی از جنس ما خیلی وقته تاریخ مصرفش گذشته.
اگه بدونین چقدر سخته وقتی آدم صدای مامانشو گرفته می بینه. که می خوام دنیا نباشه وقتی اینجوری بی پناهِ صداش. دلم می خواد یه دل سیر تو بغلش گریه کنم. بسکه حیوونکی ام این روزها.
۱۳۸۸ تیر ۹, سهشنبه
.....
دو دلم، می ترسم و نگرانم. اصلا کاری که دارم می کنم درسته یا نه؟ بعد از چهارسال تنهایی و ترسیدن و فرار کردن از داشتن رابطه یهو می بینی که تلپی با سر داری میری توش. می بینی که دلت یه جوری داره میزنه که انگار دفعه اوله. می بینی که اینقدر دست خودت نیست صمیمیت که چیزای خیلی خصوصی رو مثل آب خوردن داری میگی و از اون ترسناک تر عکس العمل اونه که اینقدر طبیعی برخورد می کنه که اینگار نه اینگار که چیز عجیبی شنیده. بعد از این همه سال اینگار توی یه خونه هستی که خودت چیدیش. دکوراسیون ایده آل تو. اتاق خواب آبی تاریک که همیشه دوست داشتی. ترسناک میشه گاهی وقتی یه چیزی خیلی شبیه رویاهات باشه. میگی نکنه یه چیزی این وسط اشتباه باشه، نکنه دوباره همون بلا سرت بیاد و ایندفعه اونقدر قوی نباشی که بتونی خودت رو جمع کنی. مخصوصا تو این تنهایی و بی کسی که الان توش هستی. اصلا مگه میشه دو نفر از دو تا نژاد و قاره مختلف اینهمه بهم شبیه باشن. وقتی خوابیدی اون پایین و داری خواب میبینی یهو یکی بیاد بیدارت کنه و بغلت کنه و بگه که نترس من اینجام. که بقیه شب رو نخوابی که یادت بمونه اون بغل امن رو که چقدر آرومت کرد. که اینگار نه که دفعه اولته تو بغلشی و هزار ساله که همونجا بودی. که نگات کنه و با تعجب بگه که
I cannot believe how I let you get into me so fast
و تو خودتم ندونی که اصلا چطور شد که اینطور شد. که بابا من اصلا چطور اجازه دادم تو اینطوری رو سرم آوار بشی. که چقدر خوبه که همین الان وسط نوشتن این پست یه اس ام اس بگیری که توش یه عالمه انرژی باشه و تازه همه اینها وسط کار توی لابراتوار اتفاق بیفته. که مثلا خیر سرم باید تا آخر امروز کار رو تموم کنم.
کاش که همه چیز تا آخر همینقدر خوب باشه یا اینکه همین اول تموم بشه که اصلا توان دوباره درد کشیدن رو ندارم. که اگه اینبار هم اوضاع خراب بشه بعید می دونم دیگه بتونم سر پا وایسم.
و تو خودتم ندونی که اصلا چطور شد که اینطور شد. که بابا من اصلا چطور اجازه دادم تو اینطوری رو سرم آوار بشی. که چقدر خوبه که همین الان وسط نوشتن این پست یه اس ام اس بگیری که توش یه عالمه انرژی باشه و تازه همه اینها وسط کار توی لابراتوار اتفاق بیفته. که مثلا خیر سرم باید تا آخر امروز کار رو تموم کنم.
کاش که همه چیز تا آخر همینقدر خوب باشه یا اینکه همین اول تموم بشه که اصلا توان دوباره درد کشیدن رو ندارم. که اگه اینبار هم اوضاع خراب بشه بعید می دونم دیگه بتونم سر پا وایسم.
۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
گاهی وقت ها هم پیش بینی ها درست در نمیاد و این یک عدد دل دلقکی میره اما بر نمیگرده. هرچی هم وعده و وعید میدی که برات اینطوری می کنم و قول میدم دیگه با غم پرت نکنم به خرجش نمیره.
اما گاهی چقدر خوبه آدم یه آغوش بی دغدغه دم دستش باشه. داشت یادم میرفت کم کم دست نوازشگری هم پیدا میشه.
۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه
دلم!
گاهی وقتها باید بگذاری دلت بازیگوشی کنه. بره اینور و اونور سرک بکشه. وقتی دید خبری نیست خودش برمی گرده آروم میشینه سرجاش.شلوغ هم نمی کنه.
به قول مشهدی ها چوقوک دلم بد بیقراره این روزها.
به قول مشهدی ها چوقوک دلم بد بیقراره این روزها.
اشتراک در:
پستها (Atom)