?Why you guys keep filling my heart with hate,pain and anger
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه
جمعِ اضداد
امروز دوست لبنانی م زنگ زد گفت برای نهار فلافل درست کردم تو هم بیا.
سر میز یهو گفت چه بامزه! ما لبنانی ها داریم با یک ایرانی غذای اسرائیلی می خوریم.
جالب بود!
۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه
هدیه
شده که هدیه بگیرید، ناغافل و کلی خوشحال بشین از گرفتنش. بعد همین طور که دارید نگاش می کنید زار زار گریه کنید؟
من امروز اینطوری بودم.
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
نیم روزی در آزمایشگاه
نشستم اینجا تو آزمایشگاه و دارم یه آزمایش مزخرف انجام میدم. باید هر ده دقیقه یادداشت بردارم. هر تست 170 دقیقه طول میکشه و من باید حداقل اگر همه چیز درست باشه روی ده تا نمونه تست انجام بدم. حال و روزم رو دیگه خودتون ببینین چطوره. تو این شرایط مابینِ این ده دقیقه ها بهترین کاری که میشه کرد وب گردیه. خوندن و دیدن و فکر کردن. همه وبلاگهای آپ دیت شده رو تو گودر خوندم. چرا بعضی ها اینقدر دیر به دیر آپ دیت می کنن آخه. آدم نگران میشه این روزها که نکنه بلایی سرشون اومده باشه.
با سه نفر چت کردم. دو نفر خارج از کشور و یکی داخل کشور. شکرِ خدا حال همه بد بود. واسه کی حال و حوصله مونده که برای اینا مونده باشه.
طبقِ معمولِ این روزها دلم گرفته. مقادیر قابل توجهی عکس نگاه می کنم. نوستالژی می گیرم و غصه می خورم که چه چیزهایی رو ندارم الان دیگه. که چقدر دلم برای یه سری جزئیاتِ ریز زندگی تو ایران تنگ شده. مثل بوی مامانم. مثل اس ام اس یا زنگ های سر ظهرش به سرکارم که برای فردا نهار چی میخوام. دو یا سه تا انتخاب داشتم معمولا.
برای دوستم نهار میبرم تو آفیسش که سرش شلوغه. مثلا که مهربونم خیلی. حوصله نداره. گریه می کنیم 5 دقیقه با هم و بعد بر می گردم سر کارم.
بارون و رعد و برق هم که به سلامتی به راهه. خدا شب رو بخیر کنه بتونم بخوابم.
اینم یه نصفه روزی از زندگی من بود دیگه!
با سه نفر چت کردم. دو نفر خارج از کشور و یکی داخل کشور. شکرِ خدا حال همه بد بود. واسه کی حال و حوصله مونده که برای اینا مونده باشه.
طبقِ معمولِ این روزها دلم گرفته. مقادیر قابل توجهی عکس نگاه می کنم. نوستالژی می گیرم و غصه می خورم که چه چیزهایی رو ندارم الان دیگه. که چقدر دلم برای یه سری جزئیاتِ ریز زندگی تو ایران تنگ شده. مثل بوی مامانم. مثل اس ام اس یا زنگ های سر ظهرش به سرکارم که برای فردا نهار چی میخوام. دو یا سه تا انتخاب داشتم معمولا.
برای دوستم نهار میبرم تو آفیسش که سرش شلوغه. مثلا که مهربونم خیلی. حوصله نداره. گریه می کنیم 5 دقیقه با هم و بعد بر می گردم سر کارم.
بارون و رعد و برق هم که به سلامتی به راهه. خدا شب رو بخیر کنه بتونم بخوابم.
اینم یه نصفه روزی از زندگی من بود دیگه!
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
ایمیل نگاری من و دوستم
سلام امیر
خوبی؟ پیغامت تو فیس بوک رو که خوندم باورم نمی شد. همین سه روز پیش یهو یادش افتادم و یه مطلب راجع بهش نوشتم. یادته چه روزهایی داشتیم. چقدر خوش خیال بودیم و پر از آرزو. من فکر می کردم یه گهی میشم و دنیام رو اونجوری که می خوام می سازم. اما نشد امیر، نمیشه. همه جا اینگار آسمون یه رنگه. دلم گرفته این روزها خیلی. یهو اینگار تمام باورهات بهم ریخته باشه. آرزویی هم ندارم حتی. اینگاری که یه گوشه نشسته باشی و ببینی اون بیرون زندگی جریان داره. هیچ حسی ندارم به هیچی دیگه.
حس اینکه دیگه اونجا هم کسی به یادم نیست یه جوری مزید بر علت میشه. نه کسی یادی می کنه و نه کسی خبری می گیره. اینگاری که من اصلا هیچوقت نبودم. اینجا هم که ریشه و تعلقی نیست. اینگار پرت شده باشی تو یه فضای خالی. پر از هیچی.
دلم برای حرف زدن و درد و دل کردن تنگ شده. برای غرغر کردن، برا یکی که محکم بغلم کنه. هیچکس نمی فهمه. همه می گن عادت می کنی بعد از یه مدت. اما بحث عادت نیست. اینگاری یه حفره ای تو سمت چپ سینه ام داشته باشم همیشه. فشارش میدم گاهی اما اینگار قرار نیست پر بشه.
هر جا هم که بری زندگی دچار روزمرگی میشه. بالاخره یه کاری هست که باید انجام بدی تو یه جای محدود با یه عده آدم خاص و این ناگزیر روزمرگی میاره با خودش.
خوشحالی و خوشبختی و داشتن حس خوب خیلی هم به محل زندگی آدم ربط نداره یا اگه داره ربطش کمه. من نمی دونم چیه و کجا باید دنبالش رفت اما می دونم اینا نیست. بدیش اینه که حتی انرژی ندارم دنبالش بگردم. یهویی نمی دونم چم شده اما کم آوردم. هیچ انگیزه ای برای ادامه نیست. خلا مطلق.
بدیش اینه که چیزی هم نمی تونی بگی. تا حرف بزنی همه می پرن بهت که خودت خواستی. یه سال تموم دهن خودت و بقیه رو سرویس کردی که بری . حالا که رفتی اینارو می گی. اینه که آدم باید لالمونی بیاره. حتی حق نداری دلتنگ که شدی گریه کنی. چون خودت خواستی. میدونی مثل این می مونه که تو میدونی یکی مریضه و قراره بمیره. بعد که مرد بهت بگن گریه نکن تو که می دونستی مردنیه. اما بالاخره مردن دردناکه هر چقدر هم که از قبل بدونی و خودت رو واسش آماده کرده باشی.
دلم برات تنگ شده و وقتی می بینم حالت ینقدر بده و من حتی نیستم که با هم حرف بزنیم قلبم له میشه. دلم برای مریم هم میسوزه که هنوز امیدواره خدا یه نگاهی بکنه بهش و فرصت دوباره بده.
امیر میدونی خیلی به سرعت دارم بی اعتقاد میشم و این منو می ترسونه. گاهی میگم نکنه خدا هم با من لج کرده. بعدش همه اون درس هایی که راجع به خدا بهمون داده بودن یادم میاد و می ترسم. از همه چیز می ترسم. از اینکه بلایی سرم بیاره، از اینکه دوستم نداشته باشه و ولم کنه. از یه طرفم می گم اینا همش چرت و پرت که تو بچگی کردن تو مخ ما. خلاصه که بد اوضاعی دارم امیر.
دلم برای همه چیز تنگ شده. دلم یه بغل امن می خواد. یه جا که خودمو گلوله کنم تا صبح توش و بدونم همه چیز امن و امنه اونجا. خسته شدم بس که خودم با خودم حرف زدم و خودمو محکم بغل کردم.
دلتنگت شدم. به تو هم غر نزنم که میمیرم. مراقب خودت باش.
امیر
ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می گریند.
خوبی؟ پیغامت تو فیس بوک رو که خوندم باورم نمی شد. همین سه روز پیش یهو یادش افتادم و یه مطلب راجع بهش نوشتم. یادته چه روزهایی داشتیم. چقدر خوش خیال بودیم و پر از آرزو. من فکر می کردم یه گهی میشم و دنیام رو اونجوری که می خوام می سازم. اما نشد امیر، نمیشه. همه جا اینگار آسمون یه رنگه. دلم گرفته این روزها خیلی. یهو اینگار تمام باورهات بهم ریخته باشه. آرزویی هم ندارم حتی. اینگاری که یه گوشه نشسته باشی و ببینی اون بیرون زندگی جریان داره. هیچ حسی ندارم به هیچی دیگه.
حس اینکه دیگه اونجا هم کسی به یادم نیست یه جوری مزید بر علت میشه. نه کسی یادی می کنه و نه کسی خبری می گیره. اینگاری که من اصلا هیچوقت نبودم. اینجا هم که ریشه و تعلقی نیست. اینگار پرت شده باشی تو یه فضای خالی. پر از هیچی.
دلم برای حرف زدن و درد و دل کردن تنگ شده. برای غرغر کردن، برا یکی که محکم بغلم کنه. هیچکس نمی فهمه. همه می گن عادت می کنی بعد از یه مدت. اما بحث عادت نیست. اینگاری یه حفره ای تو سمت چپ سینه ام داشته باشم همیشه. فشارش میدم گاهی اما اینگار قرار نیست پر بشه.
هر جا هم که بری زندگی دچار روزمرگی میشه. بالاخره یه کاری هست که باید انجام بدی تو یه جای محدود با یه عده آدم خاص و این ناگزیر روزمرگی میاره با خودش.
خوشحالی و خوشبختی و داشتن حس خوب خیلی هم به محل زندگی آدم ربط نداره یا اگه داره ربطش کمه. من نمی دونم چیه و کجا باید دنبالش رفت اما می دونم اینا نیست. بدیش اینه که حتی انرژی ندارم دنبالش بگردم. یهویی نمی دونم چم شده اما کم آوردم. هیچ انگیزه ای برای ادامه نیست. خلا مطلق.
بدیش اینه که چیزی هم نمی تونی بگی. تا حرف بزنی همه می پرن بهت که خودت خواستی. یه سال تموم دهن خودت و بقیه رو سرویس کردی که بری . حالا که رفتی اینارو می گی. اینه که آدم باید لالمونی بیاره. حتی حق نداری دلتنگ که شدی گریه کنی. چون خودت خواستی. میدونی مثل این می مونه که تو میدونی یکی مریضه و قراره بمیره. بعد که مرد بهت بگن گریه نکن تو که می دونستی مردنیه. اما بالاخره مردن دردناکه هر چقدر هم که از قبل بدونی و خودت رو واسش آماده کرده باشی.
دلم برات تنگ شده و وقتی می بینم حالت ینقدر بده و من حتی نیستم که با هم حرف بزنیم قلبم له میشه. دلم برای مریم هم میسوزه که هنوز امیدواره خدا یه نگاهی بکنه بهش و فرصت دوباره بده.
امیر میدونی خیلی به سرعت دارم بی اعتقاد میشم و این منو می ترسونه. گاهی میگم نکنه خدا هم با من لج کرده. بعدش همه اون درس هایی که راجع به خدا بهمون داده بودن یادم میاد و می ترسم. از همه چیز می ترسم. از اینکه بلایی سرم بیاره، از اینکه دوستم نداشته باشه و ولم کنه. از یه طرفم می گم اینا همش چرت و پرت که تو بچگی کردن تو مخ ما. خلاصه که بد اوضاعی دارم امیر.
دلم برای همه چیز تنگ شده. دلم یه بغل امن می خواد. یه جا که خودمو گلوله کنم تا صبح توش و بدونم همه چیز امن و امنه اونجا. خسته شدم بس که خودم با خودم حرف زدم و خودمو محکم بغل کردم.
دلتنگت شدم. به تو هم غر نزنم که میمیرم. مراقب خودت باش.
امیر
ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می گریند.
******************
عزیزم
چی بگم دلم ریش می شه وقتی این حرفا رو می زنی
دلتنگی تو رو فقط میشد با این توجیه تحمل کرد که تو به آرزوت رسیدی و یه قدم به زندگی که می خواستی نزدیک شدی ولی...واقعا حرفی ندارم بزنم. ولی نگران اعتقاد و این حرفا نباش . تازه داری عاقل میشی .من نگرانی از بی خداییم ندارم چون می دونم اگه وجود داشته باشه اونه که باید حساب پس بده نه بنده های بدبختش...
کی می گه مهربونه خدایی که جاش توی آسمونه!
سلام
دیروز صبح از خواب که بیدار شدم به خودم سلام دادم. اینگاری که دارم با یکی دیگه حرف می زنم.
به قول شاعر احتمالِ دیوانگیِ ما بسیار است.
به قول شاعر احتمالِ دیوانگیِ ما بسیار است.
۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
باور
مامانم میگه تو همه چیزحکمتی هست. حتی تو اتفاقای بد. وقتی براش تعریف می کنی که فلان اتفاق برات افتاده و داری اذیت میشی میگه حتما خیری توش بوده. میگه خدا همیشه مراقب ماست. مثال میزنه از دور و بری هامون که همه چیز دارن اما خوشحال نیستن چون وصل نیستن، چون ایمان ندارن. میگه هر چیزی دلیلی داره و همینه که همیشه میتونه تحمل کنه.
من اما شک می کنم، زیاد. به اینکه چرا برای داشتنِ چیزهای خوب تو زندگی قبلش باید زجر کشید. به اینکه چرا بعد از کلی التماس به درگاه خدا یهو یه چیزی میذاره تو کاسه ت که به خودت و دعاهات هم شک می کنی. که ای بابا نکنه من اصلا داشتم اشتباهی دعا می کردم. چرا اینطوری شد یهو پس. وقتی که شک می کنم عصبانی میشم و وقتی عصبانی میشم قهر می کنم. و وقتی خیلی عصبانیم گاهی میگم خدا تو رو خدا با من اینطوری نکن. بعدش خنده م میگیره که از خودش به خودش پناه می برم. به اینکه چقدر این باور در من ریشه داره که هیچ جوری هم از بین نمیره. که همش دارم باهاش حرف میزنم هرچند که هیچ چیزی از طرز زندگی و قیافه م به آدمهای مذهبی نرفته. اصولا دینداری برای من یعنی رعایتِ اخلاقیات، رعایت انسان و اصول انسانی. بقیه مسائل فقط ظواهر هستن و به همین دلیل برای من مسلمانی، مسیحیت، یهودیت و هر دین دیگه ای فقط یه تایتل حساب میشه. چرا که بیسِ همه اینها یکیه. همینه که همیشه به سبکِ خودم دینداری کردم. برای من کلیسا و کنیسه رفتن فرقی نداره با مسجد رفتن و نماز خوندن. همینه که عصبانی میشم وقتی آدمها بخاطر اینکه یکی مثل اونها فکر نمی کنه به خودشون حق میدن محکومش کنن و یا بکشنش حتی. این دینداری نیست.
دوستِ هندی من گوشه خونش یه خدای فلزی داره که یه مجسمه خیلی زشته با یه عالمه زلم زیمبو بدلی که بهش آویزونه. اما وقتی جلوش زانو میزنه و از ته دلش دعا می کنه برای من قشنگه. اما همین برای کسِ دیگه ای بت پرستی حساب میشه شاید. من اما نمی فهمم که چرا اینطورِ؟ که چطور میشه که عده ای اینطوری فکر می کنن. که چه حسی بهشون دست میده وقتی همچین صحنه ای رو می بینن. چیه که اینقدر عصبانیشون می کنه.
من نمی فهمم چرا دوست مسیحیِ ارتدوکسِ من همیشه داره با همه بحث می کنه که خدایِ مسلمونها با خدای اونها فرق داره. چون خدای مسلمونها تنبیه می کنه اما خدایِ اونها مهربونه و پر از لطف. و من نمی فهمم که چرا اینقدر پر از خشمِ از این قضیه. و قرمز میشه موقع حرف زدن در این مورد. و چرا نمی فهمه که مهمه یه جوری وصل باشی فقط. خدا که یه دونه است، حالا تو می خوای فکر کن صد تاست. به هر زبونی و با هر اسمی صداش کنی همون یه دونه ست که میشنوه. مهم اینه. من اما اینهمه اصرار رو برای اینکه ثابت کنن خدایِ اونها بهتره نمی فهمم. کلا بحث و جدل در مورد مسئله یِ به این درونی رو نمی فهمم و اصرار به اینکه همه رو راضی کنی به قبولِ اینکه دین و خدایِ تو بهتره. هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر نتیجه می گیرم.
من فقط می فهمم که اون وصل بودن به قول مامانم حسِ خوبی میده به آدم. همین کافیه. فقط کاشکی منم اندازه مامانم باور داشتم. اونوقت منم راحت تر تن می دادم به بازیِ زندگی. به غمِ نداشته ها و به دعاهایی که برعکس جواب میدن گاهی.
دوستِ هندی من گوشه خونش یه خدای فلزی داره که یه مجسمه خیلی زشته با یه عالمه زلم زیمبو بدلی که بهش آویزونه. اما وقتی جلوش زانو میزنه و از ته دلش دعا می کنه برای من قشنگه. اما همین برای کسِ دیگه ای بت پرستی حساب میشه شاید. من اما نمی فهمم که چرا اینطورِ؟ که چطور میشه که عده ای اینطوری فکر می کنن. که چه حسی بهشون دست میده وقتی همچین صحنه ای رو می بینن. چیه که اینقدر عصبانیشون می کنه.
من نمی فهمم چرا دوست مسیحیِ ارتدوکسِ من همیشه داره با همه بحث می کنه که خدایِ مسلمونها با خدای اونها فرق داره. چون خدای مسلمونها تنبیه می کنه اما خدایِ اونها مهربونه و پر از لطف. و من نمی فهمم که چرا اینقدر پر از خشمِ از این قضیه. و قرمز میشه موقع حرف زدن در این مورد. و چرا نمی فهمه که مهمه یه جوری وصل باشی فقط. خدا که یه دونه است، حالا تو می خوای فکر کن صد تاست. به هر زبونی و با هر اسمی صداش کنی همون یه دونه ست که میشنوه. مهم اینه. من اما اینهمه اصرار رو برای اینکه ثابت کنن خدایِ اونها بهتره نمی فهمم. کلا بحث و جدل در مورد مسئله یِ به این درونی رو نمی فهمم و اصرار به اینکه همه رو راضی کنی به قبولِ اینکه دین و خدایِ تو بهتره. هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر نتیجه می گیرم.
من فقط می فهمم که اون وصل بودن به قول مامانم حسِ خوبی میده به آدم. همین کافیه. فقط کاشکی منم اندازه مامانم باور داشتم. اونوقت منم راحت تر تن می دادم به بازیِ زندگی. به غمِ نداشته ها و به دعاهایی که برعکس جواب میدن گاهی.
اشتراک در:
پستها (Atom)