{#navbar-iframe {height:0px;visibility:hidden;display:none

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

ابر بهار

ابر بهار که می گن حال این روزهای منه. عرضِ دو دقیقه همچین حالم از این رو به اون رو میشه که خودمم تعجب می کنم.
ای خاک تو سرِ بدبختِ احساساتیم بذارم.

من خواب دیده ام.......

یه زمون هایی تو زندگی هست که اینقدر دست آدم از همه جا کوتاهه که به هرچیزی امید می بنده. هر چیزی رو یه نشانه می بینه. مثلا یکی میگه یه سیب رو بندازی بالا هزارتا چرخ می خوره تا بیاد پایین و تو دلت رو به همین خوش می کنی که شاید واسه تو همین بشه و این هزار تا چرخ مشکلت رو حل کنه. نوشته ای تو فیس بوک، جمله ای تو کتابی ، آهنگی و هر چیزی رو برای خودت می کنی دست آویز. حتی گاهی وقتها به خوابهاتم دل می بندی. اما خودتم می دونی اون ته تهای دلت که نه، همینه که هست. که اصلا اینگار قرار نیست آروم بشه این دل.
*******
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد




۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

move clown, move

.I have to learn how to MOVE on

A Journey Without You

دوستم پسرِ معمولیِ خیلی خوبیه. وقتی میگم معمولی یعنی مختصات معمولی رو که ما به آقایون نسبت میدیم داره. بی خیال، فراموشکار، کمی سنگدل، شلخته و خلاصه همین حرفها. اما دوست خوبیه و وقتایی که لازمش داری بطور قطع کمکت می کنه. سعی می کنه تا اونجایی که میتونه شنونده خوبی باشه موقع هایی که غمگینی. تقریبا نزدیک ترین دوستِ منه اینجا.
این دوستم عاشقِ دختری بوده تو کشورش، پارسال بخاطرش میره اونجا اما جور نمیشه قضیه و بر میگرده. اینجا گاهی یادش میفته و دپرس میشه. چند روز پیش با هم داشتیم صحبت می کردیم. رسید به اینجا که وقتهایی که من اینطور حس ها رو دارم با کی حرف میزنم. گفتم من می نویسم تو هم می تونی همین کار رو بکنی. گفت که من نمی تونم و مسخره ست و دخترانه و این حرفها. دیروز اما دیدم این شعر رو تو فیس بوک نوشته. بنظرم خیلی لطیف و قشنگ اومد، مخصوصا برای پسری از این جنس که من می شناسم. گفتم بنویسمش اینجا جهت رکورد.
*****
Food has no taste
And the water is bitter
The air around me stinks
And the atmosphere is no better
The chair is squeaking
And my office is a mess
It’s not the life that I’m missing
It’s you that I miss
I might crack a smile
And fake fine for a while
But the thousands of miles
Is really vile
Say one word and I’ll be there
PhD job I really don’t care
To see your face is why I live
To kiss your hand oh what I would give
But this is a dream that will not come true
Because you don’t and I miss you
So for now a message or a phone call would do
To keep me going on a journey without you

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

هیچی به هیچی

یعنی میخوام بگم حتی یه دونه از دوستایی که تو ایران همیشه با هم بودیم بهم تبریک نگفت. حتی یکی، می فهمین. همونایی که برادرم میگفت تیمِ دوستات، همونایی که هفته ای چهار شب با هم بودیم. نه تلفنی و نه حتی پیغامی تو دنیای مجازی.
یعنی اینقدر آدم زود از یادها میره؟ اینقدر زود آخه. انصاف نیست بخدا، اصلا انصاف نیست. آدم بمیره هم گاهی یه رحمتی چیزی می فرستن واسه آدم.
خوشم میاد یعنی که دیگه نمیتونی روی هیچی حساب کنی. وقتی میگم هیچی یعنی جدی جدی هیچی.

تولدم مبارک!

سی ساله شدم. برای ما ایرانی ها سن مهمیه. سه دهه زندگی شوخی نیست. حتی همین الان هم که می نویسم سه دهه، حس اینکه واردِ دهه چهارم زندگیم شدم تنم رو می لرزونه. اینگار یه جورایی خیلی دیرِ برای خیلی کارها. یه حسی که بعد از سی سالگی کمتر یاد می گیری، کمتر پیشرفت می کنی و کلا شانست تو خیلی چیزها بطور محسوسی کم میشه.
خودِ من وقتی دبیرستانی بودم بنظرم یه آدم سی ساله خیلی بزرگ میومد. گاهی حتی همین الان هم بگن یکی سی سالشه بنظرم خیلی بزرگ و جا افتاده میاد. همیشه فکر می کردم تا این سن آدم حتما همه کارهایی رو که باید می کرده انجام داده و باصطلاح تثبیت پیدا کرده. تحصیلات، شغل، پارتنر و همه چیزش معلوم شده و کارِ دیگه ای جز زندگی کردن نداره. حالا این زندگی کردن چیه اون موقع هیچ تصور خاصی ازش نداشتم. تو جامعه ای که همه ارزشت به تحصیلات و شغلت باشه همه فکر و ذکرت میشه کنکور و درس خوندن و دختر خوب بودن و پله های موفقیت رو تند و تند طی کردن. همه اینها اما خودش میاد، نیاز به اونهمه جوش زدن نداره.
اگر بخوام اتفاقات مهم رو تو این سی سال البته بعد از بزرگ شدنم! بشمرم قطعا اولیش دانشگاه رفتن بود. اما دانشگاه برای من اتفاقِ خاصی نبود. یعنی تحول آنچنانی در طرز تلقی من از زندگی ایجاد نکرد. در واقع یه جورایی خورد تو ذوقم که این بود اون جایی که اینقدر براش زحمت کشیدم. اینجا که فقط یه مدرسه بزرگتره. سرخورده شدم. بهترین اتفاقِ دوران دانشجویی عاشق شدنم بود. حسِ قشنگِ جدیدی بود و من گوشه هایی تاریک از وجودم رو کشف می کردم. کوتاه بود چرا که سرِ سودایی من نمی خواست تن به قواعد معمولِ زندگی بده. به درخواست ازدواجش نه گفتم و عشق تمام شد. دنیایی برای من اما تمام شد بعد از عشق. اما هنوز احترامِ من به اون آدم سر جاشه. به دوستی و عشق بی ریاش. و بخاطر حسِ قشنگی که با او تجربه کردم.
مهمترین اتفاق بعد از اون کوچم به تهران بود. شروع کار و زندگی و روی پای خودم ایستادن. لذتِ نابیه وقتی میبینی که میتونی. بدترین اتفاق اما در همین دوران رخ داد. اتفاقی که زندگیِ من، نگاه من و طرز تلقی من رو به همه چیز عوض کرد. خیانتِ آدمی که دوستش داشتم به من، اون هم با دوستِ دوران کودکیم همه اعتمادم رو ازم گرفت. اعتمادم به دوست داشتن و آدم ها، به عشق، به انسانیت. و هنوزِ که هنوزه نتونستم عوض کنم این نگاهِ بدبینِ کثیفِ پر از درد رو. تکه بزرگی از قلبم سنگ شد با این اتفاق.
و بعد تصمیم به مهاجرت و ترکِ تمامِ داشته ها. تصمیم به کشفِ دوباره، به از صفر شروع کردن و تجربه.
به اینکه به خودم ثابت کنم که باز می تونم، که دنیا هنوز قشنگه. تو مدتِ هشت ماهی که اینجا بودم زیاد دیدم. بنظرم اما آسمونِ همه دنیا یه رنگه، هر چند رنگِ زمینش کمی متفاوت باشه.
حسِ خاصی ندارم در آستانه سی سالگی. ناامید نیستم، اما امیدِ خاصی هم ندارم، دلداری کسی رو هم نمی خوام. خالی از هر چیزم. مثلِ لحظه های پر رخوتی میمونه که به یه نقطه ای از خلا خیره شدی و به هیچ فکر می کنی. نمی دونم چیا تو آستینِ زندگی هست برام، اما یه جورایی دیگه مهم هم نیست. منتظرم این ده سال هم بگذره و پا به میان سالی بذارم. اون موقع دیگه آدم اون یه ذره امید رو هم نداره و با خیالِ راحت منتظرِ تموم شدن میشه.
تولدم مبارک.

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

آن روزها

روزهای دلتنگی، روزهای نا امنی، روزهای پر یاس، روزهای ناامیدی، روزهای پر کینه، روزهای پر غم، روزهای ایمان، روزهای بی ایمانی، روزهای پر تزلزل، روزهای امیدهای کوچک، روزهای نگرانی، روزهای دوست داشتن، روزهای تحقیر،روزهای... روزهای.. روزهای...
و من نمی دانم این روزهای تلخ که مالِ من نیستند این روزها چه می کنند در زندگی من.
*****

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالمِ سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخسارانِ پر از گیلاس
.......
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدهام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ میزد
آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون
زنی
تنهاست