{#navbar-iframe {height:0px;visibility:hidden;display:none

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

you want a girl.. you go get her

آخرین باری که این حجم پیغام و تلفن داشتم 25 ساله بودم. بعد از شش سال بخاطر یک شب برفی یکی یه جوری بهت وصل میشه که ترس برت میداره. همه اون شب های غمدار طولانی و گریه ها و غمباد ها یادت میاد و جمع میشی تو خودت. هی میگی بپا دختر عادت نشه برات و تو دام قبلی نیفتی. هی یاد خودت میاری که تنهایی و باید مراقب خودت باشی و کسی نیست جمعت کنه ها. بعد دوباره اون یکی زنگ میزنه که دلش تنگ شده و می خواد ازت که خودت رو براش نگه داری و فلان. بعد می مونی با خودت که وات دِ هک نه به اون همه تنهایی طولانی و نه به این همه تعریف و تمجید روزانه. بعد اینطوری میشه که تلفن گاهی به شی ترسناکی بدل میشه. که نمی دونی باید چی بگی و اصلن آیا باید چیزی گفت یا نه.

من؟ دومی رو بیشتر دوست دارم اما اولی مطمئن تره. اما هیچکدوم "اون" نیستن. ته دلم میگه بهم. بازی کردن رو اما از هر دو بیشتر دوست دارم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

روزها گر رفت.. گو رو

من؟ تا الان فکر می کردم که فقط منم که دائم دارم خاطره هام رو می جوم و بالا و پایین میکنم. بعد امروز همینطوری با همبازی و همسایه قدیمی حرف زدم و حیرت کردم از حجم جرئیاتی که خاطرش بود. از روز اول مدرسه و نقاشی کردن گوشه و کنار خونه و آتیش سوزوندن هامون. بعد همینطور که حرف زدیم و زدیم دیدم که مردی شده برای خودش و از قضا چه مرد مهربان و موفقی. بعد دوباره فکر کردم که اگر من این آدم رو الان می دیدم و از قبل نمی شناختمش کلی ایمپرس می شدم که چقدر خوب و عالی و معقوله. برای من اما هنوز همون پسر کوچیک شیطونه که بازی می کردیم. فشار زیادی آوردم به خودم که بهش نگم عزیزم بس که عزیز و شیرین بود. جرات اون اما بیشتر بود، گفت.

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

You sweet eastern

نشستیم روبروی هم و داریم حرف می زنیم. گیلاس سوم شراب رو نگاه می کنم و از اون گوشه یواشکی به ساعتم. چهار ساعت! دلم یه جور خوبی میشه. چند وقت بود یه نفر رو که بشه باهاش حرف زد ندیده بودم. وسط همون حرف تند ها حساب می کنم می بینم از وقتی که اومدم. بیرون برف می باره و این داخل گرمه و شراب شیرین و همنشین خوش صحبت. سوار تاکسی که می خواستم بشم بغلم کرد و صاف تو چشمام نگاه کرد. بوسیدم، بوسیدمش.

*****

دیده بودمش چند بار تو این دو سال. شنیدم که اومده دی سی دنبال کار. قرار شد با هم ناهاری بخوریم. حرف زدیم و راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم. برف شروع کرد و سرما زیاد شد. قرار شد شراب بخریم بریم هتل برای ادامه حرف. نشسته بودیم لب تخت و تند تند حرف می زدیم. چرخید سمتم، بوسیدم، بوسیدمش.

*****

سفر خوبی بود. هنوز جایی اون بیرون زندگی در جریانه و آدم های دوست داشتنی دور هم. من اما اینجا تنهایم.

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

هم روزاش ابریه،روز آفتابیش کمه

کوچه شهر دلم

از صدای پای تو خالیه

نقش صد خاطره از روزای دور

عابر این کوچه خیالیه

به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمی یاد

توی حجله چشام عروس خواب نمی یاد

کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه

همه روزاش ابریه،روز افتابیش کمه

غم تنهایی داره کوچه دل بدون تو

همه دفتر من مال تو برای تو

بوی دستای تو داره غربت دستای من

یاده قصه های تو مونس لحظه های من

به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمی یاد

توی حجله چشام عروس خواب نمی یاد

کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه

هم روزاش ابریه،روز آفتابیش کمه

کوچه شهر دلم

از صدای پای تو خالیه

نقش صد خاطره از روزای دور

عابر این کوچه خیالیه

به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمی یاد

توی حجله چشام عروس خواب نمی یاد

کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه

همه روزاش ابریه،روز افتابیش کمه

غم تنهایی داره کوچه دل بیصدای تو

همه شعر دفتر من مال تو برای تو

بوی دستای تو داره غربت دستای من

یاده قصه های تو مونس لحظه های من

به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمی یاد

توی حجله چشام عروس خواب نمی یاد

کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه

هم روزاش ابریه،روز آفتابیش کمه

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

خوبمه

ایمیل زده بودم که مرسی بابت اسکالرشیپ و خیلی خوب بود و همونطور که گفته بودی کمک کن کار هم پیدا کنم. جواب داده تو مایه های دختر قدتو قربون و بیا بریم چایی بخوریم و تو چقدر ماهی. بعد آدم هرچی هم بخواد خاکی باشه و به روی خودش نیاره باز گاهی نمی تونه نیشی رو که از خوشی باز شده ببنده. یعنی تو بیا به من بگو زیباترین زن دنیا اینقدر خوش خوشانم نمیشه که بهم بگی با اعتماد به نفس و موفق. یعنی الان از ظهر روی سطح زمین راه نمیرم که، می پرم. دمم گرم.