امروزامتحانام تموم شد. یه جوری کرختم . باورم نمیشه به همین زودی چهار ماه رفته. چقدر زود می گذره حتی اگر سخت باشه. یه ترم رفت. پر از هیچی و همه چیز. اینگار فیلم بوده. از امتحان که برگشتم اول از همه نشستم بقیه Lost رو دیدم٬ دیشب بخاطر طوفان از نصفه قطعش کردن. بعدش یه کم دور خودم چرخیدم و دیدم باید یه چیزی ببینم تا آروم بشم. فیلم The Reader رو خیلی وقت بود می خواستم ببینم٬ آخرش اینقدر حالم بد شد که مجبور شدم برم بیرون. دلم گرفته این روزا٬ زیاد سیگار می کشم٬ زیاد گریه می کنم و زیاد یاد همه چیزهاییم که دیگه ندارمشون. رفتم تو محوطه پشت خونه. دو تا سیگار کشیدم٬ یه کم راه رفتم٬ اما اینگار یه چیزی رو گم کرده باشم آروم نمیشم. یه جا نمی تونم بشینم٬ بمونم ٬ بخونم. دلم لک زده برای یه رمان خوب با ترجمه خوب. از همونا که یه صفحه می خونی کتابو می ذاری کنار فکر می کنی به چیزی که خوندی٬ به اتفاقی که تو کتاب افتاده. بعد تا تهش رو واسه خودت همون طوری می بافی و یادت میره کتاب رو باز کنی و بقیه اش رو بخونی. دلم از اون کتابها می خواد. دلم زندگی میخواد٬ تحرک٬ عشق٬ آخر شب بیرون رفتن های بی برنامه.شایدم اصلا نمی دونم چی میخوام. فقط می دونم یه چیزی اینگار تو سمت چپ سینه ام جاش خالیه. محکم هم که فشارش میدم پر نمیشه.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه
دلم گرفته
پس فردا امتحان دارم. معنیش اینه که باید درس بخونم اما نمیتونم. خسته ام٬ دلم گرفته. دلم یه چیزی می خواد که نمی دونم چیه. اینگار بیشتر برای یه حال و هوا تنگه یا کسی یا چیزی. دلم میخواد این ترم تموم بشه اما بعدش هم غیر از کار و روزهای تکراری و دلگیر خبری نیست. بعضی روزها راضیم و خوشحال. همه چیز خوبه٬ قشنگه و عالی. گاهی هم مثل این روزا همه چیز احمقانه و پوچ و خالیه. شک می کنم به انتخابم٬ که چرا اونهمه چیزهای خوب رو ول کردم و اومدم. دلم کسی رو می خواد که بشه باهاش حرف زد. روبه رو٬ چشم تو چشم. نه از پشت وب کم و کامپیوتر. اینگار همه چیز الکیه اون پشت. حرفها عمیق نمیشه٬ همون جوری تو سطح می مونه. در حد جا افتادی و دوست پیدا کردی و فلان چیز اونجا چطوریه. دلم حرف زدن عمیق می خواد٬ بحث های تو کافی شاپ با فرزانه٬ جنگ و جدل های تلفنی آخر شب با رامین واسه ثابت کردن چیزهای واضح٬ حرص خوردن از خونسردی وحید. از هم بد تر اینه که دارم تو روز زندگی می کنم. دیگه شبها رویا بافی نمی کنم. اینگاری یهو تموم شده همه چیز. یا من آدم کوچیکی بودم با رویاهای کم و کوچیک یا یه چیزی داره تو من اتفاق می افته. دیگه اونی که بودم نیستم و فهمیدن این موضوع تلخه. تلخ تر از اون بغل کردن های آخر تو فرودگاه موقع خداحافظی. حتی نمی تونم خودمو مجبور کنم آرزو داشته باشم. هرچه پیش آمد خوش آمد. فقط خدا کنه اینطوری نمونم. آدم بی آرزو مرده حساب می شه.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه
.......
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه
ادامه....
اینجا همه فکر می کنن هر اتفاقی بیفته که به ایران ربط داشته باشه موظفن که توش شرکت کنن. از کنسرت هر خواننده دوزاری تا سخنرانی و این جور چیزها.آقای هوشنگ توضیع ( درست نوشتم دیگه؟) یه تتاتر داره از نوع لاله زاری پنجاه سال پیش. از همونها که توش آدم لمپن و این چیزا هست. قراره یه روز اینجا اجرا داشته باشه. هموطنان مقیم اینجا صد تا ایمیل زدن که بجنب تموم شد بلیط ها. یکی هم نرفته لینک تبلیغ رو ببینه بفهمه که چه چیزه افتضاحیه این نمایش. در راستای پست قبلی هنرمندان مقیم اینجا هم فکر می کنن هر چیزی که چهل سال پیش خورد مردم میدادن الان هم همون کافیه و احتیاج ندارن به روز بشن. برید ببینین تو سالنهای درب و داغون تئاتر شهر چه اجراهای نابی هست یه کمی یاد بگیرید. به خدا آمریکایی بودن خوبه اما کافی نیست.
اندر احوالات هموطنان مقیم امریکا!
نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه٬ وقتی تو ایرانی و مثلا قراره از ایران بری همه راست و چپ می گن که رفتی اونور از ایرانی ها دوری کن. آدمهای زرنگی هستن و سرت کلاه میگذارن و هزار جور حرف دیگه. منم تو دلم حرص می خوردم که بابا اینا همون آدمهایی هستن که اینجا بودن. چطور شده که تا رفتن اونجا همه کلاش و کلاه بردار و زرنگ شدن.
وقتی هم که اومدم اینجا با خودم گفتم که من مردمم رو دوست دارم و می خوام باهاشون رفت و آمد کنم. چیز جالبی که تو این رفت و آمدها دستگیرم شد و منو به این نتیجه رسوند که بهتره خیلی با هموطنان عزیز مقیم آمریکا قاطی نشم اینه که خیلی از این بندگان خدا فکر می کنن همین که اومدن آمریکا و سیتیزن شدن دیگه شاخ غول رو شکستن و لازم نیست محض رضای خدا کمی مطالعه داشته باشن و اطلاعات عمومی. آقایون پسر ها هم فکر می کنن همین که آمریکایی هستن کافیه که همه دخترا له له بزنن زن اینا بشن. حالا اصلا هم مهم نیست که چند سالشونه یا دانشگاه رفتن یا نه یا اینکه یه فروشنده ساعتی تو فروشگاه هستن. مهم اینه که آمریکایی هستن و یه دختر دانشجوی مثلا دکترا باید از خداش هم باشه زن اینا بشه چون اون موقع اونم می تونه آمریکایی بشه.
یکی به من بگه کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را.
وقتی هم که اومدم اینجا با خودم گفتم که من مردمم رو دوست دارم و می خوام باهاشون رفت و آمد کنم. چیز جالبی که تو این رفت و آمدها دستگیرم شد و منو به این نتیجه رسوند که بهتره خیلی با هموطنان عزیز مقیم آمریکا قاطی نشم اینه که خیلی از این بندگان خدا فکر می کنن همین که اومدن آمریکا و سیتیزن شدن دیگه شاخ غول رو شکستن و لازم نیست محض رضای خدا کمی مطالعه داشته باشن و اطلاعات عمومی. آقایون پسر ها هم فکر می کنن همین که آمریکایی هستن کافیه که همه دخترا له له بزنن زن اینا بشن. حالا اصلا هم مهم نیست که چند سالشونه یا دانشگاه رفتن یا نه یا اینکه یه فروشنده ساعتی تو فروشگاه هستن. مهم اینه که آمریکایی هستن و یه دختر دانشجوی مثلا دکترا باید از خداش هم باشه زن اینا بشه چون اون موقع اونم می تونه آمریکایی بشه.
یکی به من بگه کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را.
پیدا کنید پرتقال فروش را!
امروز بعد از کلاس با همکلاسیم رفتیم آشپزخونه قهوه بریزیم برای خودمون. قهوه تموم شده بود٬ من کنار وایسادم تا اون قهوه درست کنه. یکی دیگه از همکلاسیها که از چین اومده و خیلی در مورد ایران و ایرانی کنجکاوه پرسید شما تو ایران قهوه نمی خورید؟ پرسیدم چرا فکر می کنی نمی خوریم؟ گفت آخه تو کنار وایسادی تا اون ( همکلاسی دیگه) قهوه درست کنه. حالا من موندم یه دانشجوی دکترا چطور با خودش نتیجه گیری کرده چون من تو اون لحظه قهوه درست نمی کردم پس ما تو ایران قهوه نمی خوریم.
۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه
این روزها
هیچوقت اینقدر کار روهم تلنبار شده نداشتم و هیچوقت هم اینقدر بی انرژی نبودم. چرا تموم نمیشن این کارا تا من بتونم بشینم فکر کنم. فکر بدون دغدغه و احساس گناه از کارهای رو هم مونده. عید اومد و رفت٬ فردا هم سیزده بدره. اما من هیچی حس نکردم از این بهار و نو شدن دوباره. دوست دارم بشینم درست فکر کنم که کجای کارم الان. این همونی بود که میخواستم؟ درست دارم پیش میرم یا نه؟
خسته ام و این احساس خارج از جریان بودن و اینکه کنار گذاشته شدم هم داره اذیتم می کنه. تنهام خیلی ولی عجیب اینه که دارم لذت میبرم از این تنهایی. مزه مزه می کنم همه این روزها رو. اینگار که دیگه تکرار نمیشن. اینگار آخرین فرصته برای زندگی کردن ا این روزها. مثل اینه که رو آب شناوری و هیچ چیز رو نمیشنوی بیرون از آب. اما اون ته تهای دلت میدونی چه خبره اون بیرون٬ چیا منتظرته. اون بیرون زندگی با دهن باز منتظره که قورتم بده. بذار یه کم دیگه غوطه ور بمونم٬ قول میدم بعدش خودم بیام که قورتم بدی. یه کم دیگه فقط٬خواهش می کنم.
خسته ام و این احساس خارج از جریان بودن و اینکه کنار گذاشته شدم هم داره اذیتم می کنه. تنهام خیلی ولی عجیب اینه که دارم لذت میبرم از این تنهایی. مزه مزه می کنم همه این روزها رو. اینگار که دیگه تکرار نمیشن. اینگار آخرین فرصته برای زندگی کردن ا این روزها. مثل اینه که رو آب شناوری و هیچ چیز رو نمیشنوی بیرون از آب. اما اون ته تهای دلت میدونی چه خبره اون بیرون٬ چیا منتظرته. اون بیرون زندگی با دهن باز منتظره که قورتم بده. بذار یه کم دیگه غوطه ور بمونم٬ قول میدم بعدش خودم بیام که قورتم بدی. یه کم دیگه فقط٬خواهش می کنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)