{#navbar-iframe {height:0px;visibility:hidden;display:none

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

زن بودن

خوبی زن بودن این است که آدم به‌طور منظم به خودش حق می‌دهد که برای دو سه روز غمگین و پرتوقع و زودرنج و ننر بشود. که می‌داند حالش موقتی‌ست اما همین‌طور غم‌بار ادامه می‌دهد و تظاهر می‌کند که هیچ‌کس نمی‌فهمدش. به حال خودش غصه می‌خورد. دلش برای خودش می‌سوزد. با بالای چشمت ابروست هم قهر می‌کند. اجازه می‌دهد به خودش که بگوید من طاقت ندارم. که کرگدنش را می‌فرستد مرخصی. ننر می‌شود. مچاله می‌شود توی بغلی... اگر باشد. نبود هم غصه می‌خورد که می‌بینی یک بغل هم نیست حتی و کیسه آب‌گرم را می‌برد توی تختش. خوبی‌ش این است که اگر چیزهایی هست که تمام ماه به خودت اجازه نمی‌دهی برایشان گریه کنی، دو سه روز به خودت حق می‌دهی که برایشان گریه کنی و به خودت می‌گویی این گریه نیست. این سندرم فلان است و خوب می‌شود زودی.

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

حرف

عین همون صحنه فیلم "کلوسر" شده، پناه ببری به همونی که آزارت داده. چیزی از غمم کم نشده اما سبک ترم. دلتنگیم هم کمتر شده بخوام رو راست باشم با خودم. چیزی هم عوض نشده و نمیشه، اما وقتی همه حرفهایی رو که هزار بار تو خلوتت با هزار تا حالت و لحن مختلف بهش گفتی و عکس العملش رو مجسم کردی به خودش بگی اینگاری یه چیزی از رو دوشت برداشتن. همه رو گفتی و تموم شده، هوارت رو زدی، گریه هات رو کردی و همه شون رو گفتی و گوش داده، عکس العملش رو هم دیدی. حالا وقتشه بشینی با خودت حرف بزنی تو خلوت شبانه. چیزه بیشتری برای گفتن به اون نمونده. خودتی و دردت و زمان که کمرنگش کنه. جاش اما میمونه، مثل همه زخم ها که خاصیت زخم اینه.

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

ما و اونا

این مدتی رو که اینجا بودم به یه مطلبی خیلی دقت کردم. ما شرقی ها اکثرا با سقط جنین موافقیم. وقتی میگم موافق منظورم برای بارداری های خارج از ازدواج و وقت هایی هست که نمی خوایم بیشتر از اینی که داریم بچه داشته باشیم. دور و برم تو دوست و فامیل خیلی ها رو می شناسم که سقط جنین داشتن. برای شخص خودم که این مساله کلا حله . بنظرم تو چند ماه اول اونی که شکم آدمه فقط یه تیکه گوشته و میشه بیرونش آورد. وقتی آدم به هر دلیلی آمادگی نداره که بچه داشته باشه خوب این حق رو داره که نداشته باشه. حرف یه عمر مسولیت و زندگی و آینده یه انسانه، آمادگی که نباشه همه اینا خراب میشه و بنظرم بهتر اون بچه رو هم عذاب نداد. و من بعنوان یه زن و کسی که قراره مادر باشه و اکثر زحمت ها با اونه (صدای مردها در میاد الان) و این بدن منه که باید ازش مایه بزارم این حق رو به خودم میدم که نخوام بچه رو نگه دارم. با این حرف هم مخالفم که مسولیت کارت رو باید به عهده بگیری. هیچ روش جلوگیری صد در صد نیست و قرار نیست من واسه چند دقیقه لذت یه عمر پاسخگو باشم.
اما برای غربی ها این مساله کاملا متفاوته. براشون گناه و آدمکشی حساب میشه. میگن خوب دنیا بیار بده به کسی که میخواد بزرگش کنه. همچین هم راحت میگن اینگار نه اینگار که بچه خودشونه. البته خب وقتی دوست آلمانیم میگه من وقتی هفده ساله شدم پدرم اومد و گفت اگر این اتفاق برات افتاد نگران نباش و کاری نکن ما کمکت می کنیم بزرگش کنی باید هم چنین نظری داشته باشه. وقتی اینقدر زندگی براشون قشنگ تره معلومه دلشون میخواد یکی دیگه هم بیاد لذت ببره. تازه وقتی هم میگی من موافقم یه جوری نگات میکنن میگی الان چشاش درمیاد. بعد هم میگن مگه تو از یه کشور مذهبی نیستی. نمی دونن هر خاکی که تو سر ما و این مملکت شده از صدقه سر همین مذهب چپون کردن بوده. تا الان چند نفرمون گفتیم یا شنیدیم که یه نفر دیگه رو بیارم تو این دنیا عذاب بکشه که چی؟ تن چند نفرمون لرزیده نکنه بچه دار بشم؟ چیزی که برای خیلی ها شادی میاره برای چند نفر از ما مثل کابوس میمونه؟ کلا یعنی می خوام بگم این اذیتی که ما میشیم تو این جامعه ببین تا کجاها تاثیر گذاشته تو خصوصی ترین قسمت های زندگی مون.

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

تنهایی-2

یه جا خوندم تنهایی آدم رو احمق می کنه. از اون روز تا حالا یه بند دارم به این جمله فکر می کنم. یه زمونایی تنهایی خوبه. خلوت که می کنی با خودت می تونی فکرات رو مرتب کنی، ببینی کجای کاری و چیا باید بکنی تا بهتر بشه اوضاعت. تو تنهایی بهتر میشه فکر کرد، تحلیل کرد و نتیجه گرفت. از همه مهمتر خودت رو می تونی بهتر نقد کنی. از حد که بگذره اما تنهایی احمق میشی واقعا. آدمیزاده دیگه دلش می خواد با آدمیزادهای دیگه بده بستون داشته باشه. بی کس و تنها که باشی اما به کم راضی میشی، به اینکه فقط کسی باشه دو کلمه حرف بزنی مهم هم نیست که حرف حساب باشه یا نه. استاندارد هات یادت میره، ریویژن میزنی بهشون و آسونشون می کنی. همین که از سکوت خونه نجات پیدا کنی، از آواز خوندن تنهایی، رقص تکی، چهارصد صفحه کتاب تو یه روز یا هفت تا فیلم تو یه روز کفایت می کنه برات. انتخاب که نداشته باشی مجبوری به چیزی که دمِ دسته راضی بشی، به اینکه مهم هم نیست اگه چیزی ازشون یاد نمی گیری. دلت رو خوش می کنی که داری سوشالایز می کنی خیر سرت. بعد کم کم احمق میشی. راست میگه حماقت رو دارم میبینم تو صورت دخترک تو آینه.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

تنهایی

روزها را با هم سپری می کنیم
شب ها کنار هم می خوابیم
عصر ها با هم قدم می زنیم
مانده ام دردش چیست تنهاییم
که قد می کشد هر روز

بگو

گر ز حال دل خبر داری بگو
گر نشانی مختصـر داری بگو
مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتــر داری بگو

مغولستان خارجی

استادم برداشته ایمیل زده که به یه دانشجوی ایرانی پذیرش دادم و ایمیلت رو دادم که هر سوالی داشت در مورد اینجا اومدن ازت بپرسه. اینجا تو دپارتمان ما غیر از من یه زن و شوهر ایرانی دیگه هم هستن اما دانشجوی استاد من نیستن. از جنس من نیستن و کاری به کار هم نداریم. دل من اما ریخت از این ایمیل. توی آفیس من هستم، یه فرانسوی، یه کلمبیایی، یه بنگلادشی و یه لبنانی. همه با هم خیلی خوبیم. کمکِ هم می کنیم و گاهی هم میگیم و میخندیم. پیش هم میاد که چرت و پرت بگیم. اما خب همه جنبه دارن و بدون اینکه بعدش هم رو قضاوت کنن همه جور شوخی ای می کنن بعدش هم هرکی برمی گرده سر کارش. منم خیلی بهم خوش می گذره میون این جمع و بدون خود سانسوری میگم و می خندم و چرت و پرت میگم. حالا از دیروز فکر می کنم اگه این پسره مثل بقیه هموطن های اینجا باشه که فضولند و اهل غیبت و تا از جیک و پیکِ زندگیت سر درنیارن ول کن نیستن من چه خاکی باید تو سرم بکنم. به قول "لنی" اینجا میشه مغولستان خارجی. دوست ندارم رعایت کنم فکر کسی رو، عقاید دگم کسی رو و نگران باشم از قضاوتی که میکنه من رو و حرفا و دردسر های بعدش. دلم می خواد رها باشم نه نگاه سنگین کسی روم باشه. امیدوارم از این بچه مثبت هایی نباشه که تو زندگیش فقط سرش تو کتاب بوده و اهل تجربه کردن نیست. آخرین چیزی که اینجا کم دارم یه دردسر مدام و هر روزه ست. خدا این رو هم خیر کنه. آمین.