{#navbar-iframe {height:0px;visibility:hidden;display:none

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

بالکن

می دونی خونه حتما باید بالکن داشته باشه. چشم اندازش رو به یه دشت سرسبز یا باغ خونه روبرویی باشه. اگرم نشد حداقل رو به دیوار نباشه که دلت بگیره. باید سقف داشته باشه که اگه هوا بارونیه خیس نشی و بتونی هرچقدر که دلت خواست بمونی و بارون رو تماشا کنی یا اگه آفتابی بود سرت زود درد نگیره از گرما، چشات رو هی ریز نکنی یا دستتو هی سایبون چشات نکنی که آفتاب اذیتت نکنه. حداقل باید طبقه دوم باشه که احساس امنیت کنی. که هرکی اون پایین داشت رد میشد نتونه ببیندت و یا با رد شدنش رشته فکرتو پاره نکنه. باید بقدر یه میز و دوتا صندلی جا داشته باشه. اگه بشه یه تاپ هم توش بذاری که دیگه چه بهتر. میز و صندلیش باید از این لهستانی سفیدا باشه با چند تا کوسنِ چاق و چله و نرم.
حالا می دونی وقتی همه اینا رو داشت چکارا میشه کرد. میشه بارون که میاد بری بشینی تماشا و هی نفس عمیق بکشی. تازه رنگین کمون بعدشم هست. میشه یه لیوان چایی یا شیر قهوه داغ بریزی ببری با خودت و همینطوری که داری به هزارتا چیز فکر می کنی مزه مزه ش کنی. می تونی کتابتو با خودت ببری اونجا بخونی. یه پتو نرم و کوچیک هم ببری که سردت شد بپیچی دورت. بعدش میشه اونجا که کتابه خیلی خوب بود و مجبوری ببندیش که فکر کنی در مورد اون تیکه ش، به منظره روبروت خیره بشی و فکر کنی. می تونی صدای موسیقی رو بلند کنی بعد بری بشینی از اونجا گوش بدی و نگاه مردم کنی که اون پایین دارن زندگی شونو می کنن. هوس سیگار که کردی می تونی بری اونجا بکشی و هی زل بزنی به آتیش سیگارت که چه جوری هی گر میگیره،نشسته یا ایستاده وقتی یه شونه ات رو تکیه دادی به دیوار. وقتایی که دوست جونت هست می تونین با هم برین و بشینید و قهوه و شرابتونو بخورین. اگه تاپ داشت که خیلی بهتر، میچسبی بهش و شرابتو مزه مزه می کنی و کلی احساس خوشبختی می کنی. دلت که گرفته بود و گریه می خواست می تونی بری اونجا گریه کنی یا اشکاتو قورت بدی که کسی نبینه. بی خوابی که به سرت زد شبا می تونی بری بشینی اونجا و هزار ساعت برا خودت فکر و خیال کنی و رویا ببافی. یه روزایی میتونی حتی غذات رو ببری و اونجا بخوری یا عصرونه. یه روزایی هم هست که همینطوری که اونجا نشستی و تو عالمِ خودتی یکی بیاد از پشت بغلت کنه و سرشو لای موهات کنه و لاله گوشت رو ببوسه. خلاصه هیج جای دیگه ای مثل بالکن خونه اینقدر نمی تونه بدرد بخور و پر از خاطره باشه برات. قول میدم.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

سفرنامه



1- آخر هفته رفته بودم دالاس. کاری داشتم که باید انجام میدادم گفتم بمونم گردشی هم بکنم. شب رفتم رستوران ایرانی. یه طرف سالن تولد کسی بود و کلی بزن و بکوب، این طرف هم یکی دیگه افطاری داده بود. بنظر صاحب رستوران همه رو می شناخت. یه جوری مثل مهمونی خانوادگی بود. کلا اگر بدون پول دادن هم می رفتم کسی نمی فهمید بس که هیچکس سر میز ما نیومد. پیشخدمتِ خودش اون وسط داشت همچین می رقصید که مهمونای تولد کم آورده بودن و واسش دست می زدن که بیشتر بلرزونه. قبلا تو وب سایتشون نوشته بود که شب رقص عربی دارن. از ساعتش که گذشت از پیشخدمت پرسیدم که رقص چی شد پس؟ گفت بخاطر رمضون نمی تونیم! اونوقت اون طرف فرشید امین داشت می خوند " سپیده! از اون روز که چشام چشماتو دیده...". کلی هم مجبور شدم توضیحات به دوستم بدم که چرا آقاها دارن با هم میرقصن و اینقدر قر میدن. از کار این مردم سر در نیاوردم من آخر.
البته بعد از مدتها باقالی پلو و ماهیچه همراه ترشی و دوغ عالمی داشت. از نون و پنیر و ریحون قبل از غذا و زولبیا بامیه بعدش هم کلی محظوظ شدم.
2- تو این سفر دوست عزیز لبنانی م همراهم بود. از اونجایی که این دوست بنده بسیار مذهبیه و باید حتما بره کلیسا منم مجبور شدم باهاش برم. چون باید هتل رو تحویل می دادیم و جایی هم باز نبود که من برم. قرار بود من بیرون بمونم اما چون گرم بود و مراسم دو ساعت طول می کشید قرار شد برم داخل و تو سالن بیرون از سالن اصلی منتظر بشم. یه ربع نگذشته بود که یهو یه خانم تقریبا مسن اومد سراغم که:
- عزیزم اولین دفعه ست میای کلیسای ما؟
- بله.
- اون شوهرته یا دوستت؟اسمتون چیه؟
- دوستمه. ....
- چرا تو نمیری مگه "ارتودوکس" نیستی؟
- نه نیستم.
- تو خانواده " مسیحی" دنیا اومدی؟
- نه خانم. من مذهبی نیستم.
- باشه پس من میرم برات کتاب دعا میارم که با ما همراهی کنی!!
این بود که بنده دو ساعت تمام مجبور شدم سرپا بایستم و گوش کنم و حرص و فان رو همراه هم داشته باشم. بعدش هم نصف فطیر خودش رو به من داد. کلا از پیش من بجز یکی دو دقیقه تکون نخورد. آخر کار هم کشیش اسم من و دوستم رو به عنوان مهمون خوند و خوشامد گفت. بیخود نبود می گفت "اسپل" کن اسمتون رو. موقع بیرون رفتن هم جناب کشیش یه دست محکم با من داد و آرزو کرد که منو بیشتر ببینه. این خانم هم در تمام مدت داشت با یه لبخند محو منو نگاه می کرد و خوشحال بود که یکی رو به راه راست هدایت کرده. حالا شاید یه زمون از جزئیات این دو ساعت مفصل بنویسم.
3-ناهار رفتیم یه رستوران لبنانی که بد نبود اما خیلی خوب هم نبود. هموطنان همیشه در صحنه هم اونجا بودن و محظوظ شدم طبق معمول.
آما (با تشدید بخونین مثل همشهری های ما!) بعد از ناهار رفتیم " مرکز مجسمه ناشر". این مجموعه کلکسیون شخصیِ این جناب " ناشر" بوده. زیاد بزرگ نیست اما کارهای جالبی توش پیدا میشه. یکی از این کارها که عکسش رو این بالا گذاشتم اسمش هست "walking to the sky " . بسیار کار خلاقانه و زیبا و باشکوهیه. یه سری از کارها داخل ساختمون بودن و بقیه هم تو حیاط ساختمون که بسیار قشنگ طراحی شده بود. خلاصه بعد از مدتها مضیقه و دوری از عالم هنر بسی لذت بردم.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

خرجش کن

الان خسیسی. دوستت‌دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را. این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی، باید آدمش پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد. سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند. فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.‌ صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش. شروع می‌کنی به خرج کردنشان. توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد یک دوستت دارم خرجش می‌کنی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرجش می‌کنی یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی. بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به از اعتماد آدم‌ها سوءاستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری. اما بگذار به سن تو برسند. بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند. چل‌چلی می‌دانی یعنی چی لاله؟‌ درد دارد.
(+)

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

نکنید آقا جان، با اعصاب من بازی نکنید

اصلا می دونی از چیه فیس بوک بدم میاد. اینکه نشستی داری زندگیتو می کنی، یهو یه خبری از یکی آپدیت میشه که دنیات رو زیر و رو می کنه. حالا هی بیا خودتو جر بده که دوباره تمرکز کنی. عمرا اگه بتونی.

باز هم هموطنان عزیز

دیروز داشتیم با تارا از پله های دانشکده بالا میرفتیم و حرف می زدیم. یه پسره رد شد و یهو برگشت گفت اِ شما ایرانی هستین؟
ما هم گفتیم خوب آره معلومه دیگه! اونم گفت حدس زدم. چون اینجا دخترا معمولا شلوارک می پوشن، نیست شما شلوار تنتون بود گفتم ایرانی هستین.
گاهی آدم دلش میخواد سرش رو محکم بکوبه دیوار. یکی نیست بگه آخه عقل کل ما داشتیم بلند فارسی حرف می زدیم آخه!

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

و خداوند گودر را خلق کرد

صدیق تعریف داره می خونه: آتشی در سینه دارم جاودانی، عمرِ من مرگی ست نامش زندگانی
.
من از سر کار برگشتم و دارم گودر رو زیر و رو می کنم و فکر می کنم چقدر خوب که گودر هست، که میشه یه عالمه چیزای خوب توش بخونی، یه عالمه حس های خوب بگیری، یه عالمه ذوق کنی که وای چه خوب نوشته فلانی و یه عالمه احساس نزدیکی کنی با کسایی که ندیدیشون. بعد با خودت بگی که چه خوب شد که این گودر اختراع شد!!! که اگر نبود این همه وبلاگ خوب الان چکار می کردی.
اصلا می دونی چی شد که من وبلاگ گرد شدم. همش تقصیرِ این "لینکی" بود که یه روز "وحید" فرستاد برام. یه روزایی دو سه سال پیش بود. از همون روزایی که منم سودای رفتن داشتم و یه جوری کلمه کم داشتم که بگم چرا. بعد یهو دیدم که وای که چه خوب نوشته. که من چقدر "نگار" تو این نوشته رو می فهمم و چقدر همزمان "نویسنده" این نوشته رو می فهمم. که می دونم که باید برم تا ببینم که آسمونِ یه جای دیگه چطوریه. که بوسیدن همون وقتی که دلت خواسته، از همون بوسه های خودانگیخته که یهو دلت می خواد، چه فرقی داره با بوسه هایی که فقط تو زمان و مکان مناسب می تونی داشته باشی. که پوشیدن پیرهن و دامنِ چین دار زیر نور آفتاب چه حسی داره، که با شلوار گرم کن و موهای همینطوری هر طرف رها سوپر مارکت رفتن چطوریه.
همین شد که من معتاد شدم، به خوندن نوشته های آدمهایی که نمی شناسم اما کلی احساس نزدیکی دارم باهاشون. که با اینکه نویسنده خوبی نیستم اصلا شروع کنم که بنویسم.
.
همچنان داره می خونه: کج کج رَویِ روزگار اگر گذارد.......
.
حالا که اومدم باز هم این نوشته رو هر چند وقت یه بار می خونم. برای اینکه یادم نره اون حس ها. برای اینکه یادم بمونه که دنبال چی اومدم .
یه وقتهایی هست، وقتهای زیادی هم هست، که منم دلم تنگ میشه. برای شب های جشنواره با "نیما"، برای عصرهایی که میرفتم خونه وحید و یه بغل فیلمِ خوب سوا می کردم از اون کلکسیونِ درجه یکش، برای عصرهای خانه هنرمندان، برای سینما عصر جدید، برای کافه نادری و علی، برای تئاتر شهر و آقای خوارزمی که همیشه خدا برام بلیط پیدا می کرد حتی شده بلیط مهمان که بتونم ببینم اجراها رو، برای نشر ثالث، برای انقلاب گردی، برای بوسه های آخر شب موقع خداحافظی که هر دفعه می گفتیم از دفعه دیگه تو خیابون همو نمی بوسیم اما باز می بوسیدیم، برای خیابون شریعتی بالاتر از میرداماد تا تجریش، برایِ اون ترافیک، برای اون اعصاب خوردی و فحش دادن های موقع عصبانی بودن از همه چیز.
فقط می دونی بدیش چیه؟ یه زمونایی یه مطلبِ خیلی خوب می خونی و ذوق می کنی، دلت می خواد با یکی راجع بهش حرف بزنی اما کسی نیست.
می دونی چه حسی دارم این وقتها؟ مثل آدمی می مونم که یه خبرِ خوب داره، اما کسی رو نداره که خبرو بهش بده.
.
دلا،دلا می بری ام
کجا، کجا می بری ام
غلط ، غلط گر نکنم
خطا می بری ام

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

این نیز بگذرد

سه صبح بود که از خواب پریدم. خوابِ تو رو دیده بودم یا چیز دیگه یادم نمیاد الان. فقط یادمه که تا بیدار شدم یادِ تو اومد تو ذهنم و چقدر دلم می خواست مامانم اینجا بود می رفتم تو تختش خودمو گلوله می کردم یه گوشه. وۥل هم نمیخوردم که پرتم نکنه بیرون یه زمون. اونوقت یواشکی حفره زیرِ گلوشو بو می کردم و آروم میشدم. نیست اما. کلی فکرای جورواجور کردم. آخرین بار که ساعتو نگاه کردم پنج بود. بیدار که شدم هنوز هشت نشده بود. چای درست کردم و پنکک ها رو گذاشتم تو تستِر و فکر کردم که چه شبی بود. که چه شروعِ بدیه واسه اولین روز ترم پائیز، واسه دوباره بدو بدو و تمرین و کلاس و آزمایشگاه، واسه شروعِ دوباره. همین طوری گیج بودم که زنگ زدی. فکر کردم از ایرانه. " هلو پِرشِن" رو که شنیدم اینگاری یه چیزی کنده شد افتاد ته دلم. گفتی که می خواستی "سورپریز کال" باشه. بنظرم یه خورده سورپریزش زیاد بود. نفهمیدم چی گفتم اصلا و چی شنیدم. می دونی یه چیزایی گاهی از حد تحمل آدم خارجه. فکر کنم سنم واسه اینقدر زیادش رفته بالا یه خورده. ملاحظه کن دفعه بعد لطفا. یه چیزایی گفتی راجع به اینکه فک کرده بودی سر کارم و اینها. اینکه خوبی و خوشحالی من خوبم . یه چیزایی هم من بلغور کردم. آخر و عاقبتِ من با این بدخوابی به کجا میرسه نمی دونم. می دونم اما چه خوب تر بود اگه همه چیز اینهمه سخت و پیچیده نبود.