بعد می دونی من دلم برای چی خیلی تنگ میشه. برای اون وقتایی که دیرمون شده بود و عجله داشتیم ،لباس پوشیده نپوشیده می پریدیم دم در بعد دم در یهو منو می چسبوندی به دیوار و سر صبر می بوسیدی. اینگار نه اینگار که اون بیرون منتظرمونن.
۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه
بالش
مهم نیست که شبا تو نیستی. غلت که میزنم به جاش بالشمو بغل می کنم. تازه هر چی هم که سفت خودمو بهش بچسبونم غر نمیزنه که نفسم گرفت. فقط اگه میشد بوش هم مثل تو باشه خیلی خوب بود. همون بوی گودی کنار گردنتو می گم. آها، همونجا آره.
۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه
Family meeting
آخر هفته ها ما جلسه خانوادگی اینترنتی داریم. به لطف "skype" از سه تا قاره دور هم جمع میشیم و حرف می زنیم. بعد مثلا همینطور که وب کم روشنه من لپ تاپمو میبرم آشپزخونه که در حال آشپزی هم حرف بزنیم، مامانم اتو می کنه و برادرم به کاراش میرسه. گاهی حتی من لپ تاپو می برم تو حموم با خودم و همینطور که دارم وان رو می سابم مامانم از اونور میگه که اون گوشه رو نشستی. دستور پخت غذا به هم میدیم و غیبت می کنیم و می خندیم و گریه می کنیم. گاهی هم همینطوری دوربین روشنه و کسی چیزی نمیگه و هر کی سرش به کار خودش گرمه، فقط همو میبینیم.
بعد اینطوری احساس می کنیم که هنوز دورِ همیم و خانواده داریم. بعد من یاد اون صحنه فیلم ها میفتم که دوربین یه زوم بک می کنه و پنجره های یه آپارتمان رو نشون میده که هر کی تو یه خونه سرش به یه چیزی گرمه، اما همه تنهان. بعد اینطوری میشه که همیشه تو این دیدارهای خانوادگی زر زرِ من هوا میره آخرش و حال همه رو می گیرم.
بعد اینطوریه که همه زندگی من تو دنیای مجازی میگذره. "virtual hug" و "virtual kiss" برای هم میفرستیم و مجازا زندگی میکنیم، نفس می کشیم، عاشقی می کنیم و میمیریم.
غصه داری
دیدی وقتی تو گودر می چرخی اکثریت آدما دارن از دلتنگی و تنهایی و دلشکستگی و جای خالی یار می گن. بعد اونایی که رابطه خوب دارن و از هجران و اینا خبری نیست یا اصلا در موردش نمی نویسن یا اینقدر کم می نویسن که تو حجم زیاد اون یکی دسته دیده نمیشن اصلا.
بعد من داشتم با خودم فکر می کردم که اصلا ما با غم اینگار حال می کنیم. می بینی رابطه هِ چند ماه بیشتر طول نکشیده ها، حالا کاری به عمق و ایناش ندارم، بعد می تونیم چند سال واسه اون چند ماه غصه داری کنیم و پست جدید بنویسیم و زرت وزرت هم بقیه همذات پنداری کنن باهامون و لایک میزنن.
اصلا این "Let it go" تو کله و فرهنگ ما جایی نداره که نداره. حالا قضیه اینه که اینهمه غصه داری واسه اون آدمه نیست، واسه تصویرِ اون آدمست که ما تو ذهنمون ساختیم و هی بهش شاخ و برگ میدیم.
بله! ما هم اینطوری ایم.
صدا
یه صداهایی هستن که فقط با یه کلمه پرتت می کنن به هزار سال قبل تر. پشت تلفن یک کلمه میگه، بعد تو بقیه ش رو نمیشنوی بسکه داری اون دور دورها سیر می کنی واسه خودت. به روزهایی که اولین بار یه صدا دلت رو لرزوند. بعد میبینی که وه که چه هنوز زنده ست اون صدا تو گوشت بعد از ده سال. که اینگار همین دیروز بود که وقتی اسمت رو صدا می کرد یه چیزی تو دلت جوونه میزد.
بعد میبینی که چه عمرت داره میگذره تند و تند بدون اینکه دیگه چیزی جوونه بزنه تو دلت.
نمک
برادرم به دوستش گفته چرا اینقدر نمک می خوری؟ اونم گفته یکی از تنهایی مشروب می خوره، یکی مواد مخدر استفاده می کنه، منم نمک می خورم.
خدا هیچ آدمی رو به پفیوزی نندازه الهی آمین.
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه
تفاوت
یه سری چیزها ریشه تو فرهنگ و تاریخ داره. مثلا مهمونی های ما پایه اش حرف زدنه. یعنی چه شام رفته باشی خونه خاله ت یا پارتی خونه دوستت، غذا و رقص و عرق خوری که تموم شد باز آخرش همه میشینیم به حرف زدن. حالا هر چی پیش بیاد. بحث سیاسی یا غیبت خاله زنگی یا هرچی. کلا مهمونی های ما مبناش حرف زدنه.
حالا اینور که میای مثلا آمریکایی ها زیاد حرف نمی زنن، بازی می کنن بیشتر تو مهمونی ها یا حرف هم اگه باشه در حد لزوم. بحثی نمیشه در هیچ موردی عموما، موارد خاص هم هست که بحث پیش میاد خصوصا اینجا در مورد مذهب زیاد حرف می زنن. اما کلا تو مهمونی هم هرکی سرش به کار خودشه. گاهی آدم با خودش میگه پس اصلا چرا دور هم جمع میشن اینا؟
اما من عاشق مهمونی های "لاتین" ها هستم. اینقدر این جماعت آمریکای جنوبی شاد و سرخوش و پرانرژی اند که روحت شاد میشه.
مهمونی هاشون پر از خنده و مشروب و رقص و موزیکه. همه با هم می رقصن و می خورن و شادن. اینقدر راحت با همه چیز برخورد می کنن که آدم یه جوریش میشه. مثلا اگه ازت خوششون بیاد صغری و کبری نمی چینن. مستقیم میااد میگه ببین من ازت خوشم اومده با من میای بیرون یا نه؟ آره یا نه تو هم تو ادامه داستان تاثیری نداره. باز دفعه بعد که دیدت بغلت می کنه و گونه ت رو میبوسه و باهات میرقصه اینگار نه اینگار که چیزی بوده. یعنی وقتی می گم هیچی یعنی هیچی ها.
بعد من همش اینو مقایسه می کنم با رابطه هامون تو ایران و حرص می خورم از اون همه قاعده و قانونِ دست و پاگیری که داریم. که اگه مثلا تو همچین موردی دوباره طرف باهات حرف بزنه منِ دختر می گم گیر داده و پسرِ فکر می کنه سنگ رو یخ شده و الخ.
بعد همین جوری میشه که کلی دوستی ها و رابطه ها به گند میره. بعد همین جوری میشه که آدم اونجا وسط اونهمه مهمونی و رفت و امد هم احساس میکنه تنهاست بس که باید بازی کنه، بس که باید قوانینِ بازی رو رعایت کنه.
اشتراک در:
پستها (Atom)