امروز این وبلاگ یک ساله شد. من نگاه می کنم به پست ها و مرور می کنم روزهایی رو که گذروندم اینجا تو این یکسال. اتفاقات و بالا و پایین شدن ها، غم ها و اشک ها و تجربه ها. و فکر می کنم به روزی که شروع کردم اینجا نوشتن و با خودم می گم که منتظر خیلی تجربه های جدید بودم اما نه اینقدر. فکر می کنم به دختری که اون روز شروع کرد اینجا نوشتن و به آرزوهاش و به رویاهاش و نگاه می کنم دختر جدیدی رو که امروز داره اینجا می نویسه. بیشتر تولد منه تا این وبلاگ. تولد یه دختر جدید، دختری که شاید خیلی هم دوستش نداشته باشم اما همه بضاعتش اینه.
۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه
فردا
روزها میان و می گذرند و هر روز وعده میدی به خودت که فردا روز بهتری خواهد بود. فردا کارم رو پیش میبرم، درس می خونم و شاد خواهم بود. فردا یه روز دیگه ست، فردا یه جور دیگه ست اما دریغ.
۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه
......
دفعه دومه بخاطر برف و سرما تو خونه زندانی میشم. فرصت خوبیه آدم خودش رو امتحان کنه که چقدر میتونه جدا از آدمها و با خودش باشه بدون اینکه احساس کسالت کنه. ببینی چقدر میتونی خودت رو سرگرم کنی، چقدر کار کنی و حس اینکه نمی تونی از خونه بری بیرون اذیتت نکنه. دومین تجربه نشون میده که من حداکثر یه روز و نیم می تونم اینطور زندگی کنم و بیشتر از اون خطر دیوانگی و کارهای خطرناک داره. یعنی آدم میمونه چقدر زل بزنه به این کامپیوتر. حالا چه برای درس و کار باشه چه برای خوندن خبر و گودر و این حرف ها. تلویزیون هم که چیزی نداره و من کلا اهلش نیستم. پخت و پز و نظافت هم که تو این نیم وجب خونه زمانی نمی بره. خلاصه این میشه که تا دوشنبه احتمال دیوانگی ما بسیار است و بقولی انسان موجودیست اجتماعی!
۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه
جشنواره
امسال دومین جشنواره ست که من ن
یستم. پارسال این موقع داشتم از غصه غمباد میاوردم. امسال اما اگه نوشته های دیگران رو نبینم یادش هم نمیفتم. برای دلخوشی خودم هم که شده میذارم به حساب تحریم و این حرف ها. ترس برم میداره گاهی از سرعت دور شدنم، از این آدم جدیدی که دارم میسازم از خودم. از این فراموشی تعمدی.
یستم. پارسال این موقع داشتم از غصه غمباد میاوردم. امسال اما اگه نوشته های دیگران رو نبینم یادش هم نمیفتم. برای دلخوشی خودم هم که شده میذارم به حساب تحریم و این حرف ها. ترس برم میداره گاهی از سرعت دور شدنم، از این آدم جدیدی که دارم میسازم از خودم. از این فراموشی تعمدی.یخ
یه بعد از ظهرهایی هست مثل امروز، که بارون یخ اومده و موندی کنج خونه و جایی نمیتونی بری. مدرسه و همه شهر تعطیله. همه کارهای خونه رو می کنی، گودرتو صفر می کنی، مطلب می خونی و غصه اونهایی رو که اعدام شدن رو می خوری، می خونی سلینجر مرده و هی با خودت میگی که چه روزهای خوبی داشتی با داستان هاش، راه میری و دور خودت می چرخی، فیلم میبینی و هزار تا کار دیگه. ته تهش اما دلت می خواد یکی بود گوله می شدی تو بغلش باهاش از پنجره تماشا می کردی که چه یواش یواش شهر داره میشه یه تیکه یخ. نیست، دلت هم یخ میزنه یواش یواش.
۱۳۸۸ بهمن ۶, سهشنبه
خود نه از امید جستم نی ز غم
می پرسی که دارم چکار می کنم سر صبحی. میگم که دارم وبلاگ می نویسم. می پرسی در مورد چی و من میگم که همه چیز. چند دقیقه بعد می پرسی که منم توش هستم؟ و من می گم نه هنوز. نمی گم که هیچوقت چون تو فقط یه امتحانی برای من، که بگذرم از یه مرحله و آسون تر بشه برام زندگی. چه می دونی آخه، منم نمی دونستم اون موقع که تو موقعیت تو بودم.
اشتراک در:
پستها (Atom)