{#navbar-iframe {height:0px;visibility:hidden;display:none

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

مریضم

مریضم. سرما خوردم. افتادم گوشه خونه و هزارتا کار دارم. هر چند که سالم هم که بودم دست و دلم به کار نمی رفت. اون بیرون هوا گرفته و بارونیه. من افتادم این گوشه و فکر می کنم چه جریان داره زندگی اون بیرون. من به مرگ فکر می کنم این روزها. من به هیچ فکر می کنم این روزها. و به اینکه کسی می آید اما مطمئن نیستم راستش.

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

وهم

دیدی بعضی آدمها رو فقط میشه تو جمع های دو نفره دوست داشت. وقتی که فقط حرف از کتاب و فیلم های مورد علاقه است. حرف از آرزوها و حسرت ها و ندیده ها. اینجور وقتها شنونده های خوبی هستند، خوب هم حرف میزنند البته. بعد تو احساس فهمیده شدن می کنی. حسِ خوب چیزهای مشترک داشتن رو دوباره تجربه می کنی. میبینی که هنوز هم پیدا میشن شنونده های خوب. هستند کسایی که با شازده کوچولو قدِ تو حال کنن. بعد خوب خوبت میشه از شناختن همچین آدمهایی. بعد یه روزی تو یه جمع چند نفره یهو حرف از چیزهای دیگه پیش میاد. از حقوق زن و مجازات اعدام و خیانت. بعد که دهنش رو باز می کنه تو همینطوری گیج تر و گیج تر میشی. که یعنی مگه میشه کسی که فلان فیلم ها اینقدر برانگیخته ش می کرد حالا بیاد بگه زنها فلان چیز حقشونه یا اعدام خوبه. یعنی خروجی اونهمه خوندن و دیدن میشه این؟ یعنی اصلا هیچ جوری نمی تونی تفسیر کنی چیزی رو که داری میشنوی. بعد خوب شیشه هِ ترک خورده و مثل قبل نمیشه. اینطوریه که بعضی ها رو فقط میشه تو جمع های دو نفره دوست داشت با موضوعات محدود. بعد اینطوریه که کلا برای دوست داشتن بعضی آدمها باید کمتر شناختشون.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

آسمون همه جا یه رنگه، گیرم زمینش کمی فرق کنه

من داشتم زندگی خودمو می کردم. سرم به کار خودم بود. شادیهای کوچیک و غصه های بزرگ خودم رو داشتم. یاد می گرفتم که دوباره چطوری میشه از صفر شروع کرد. از هیچ. دنیای جدید، مملکت جدید، زبان جدید، آدمها و تجارب جدید. با خودم فکر کرده بودم که همه چیز خوب میشه. یاد گرفته بودم که دلداری بدم خودم رو، سرگرم کنم خودم رو، بغل کنم خودم رو. یاد گرفته بودم چطوری خودم رو سورپریز کنم، چیزای کوچیک به خودم کادو بدم و خودم رو خوشحال کنم. برای چیزهای احمقانه شادی کنم. موسیقی چرند گوش بدم، برقصم، بخندم. سرم به زندگی پوچم گرم بود. تو یه مساحتِ یکی دو مایل مربعی دور خودم می چرخیدم و اسمشو گذاشته بودم زندگی و سعی می کردم راضی باشم بهش. بعد تو اومدی و بعدش تو رفتی. بعد از اون دیگه هیچی مثل قبلش نشد. اون شیشه که دورم بود شکست. بعد فهمیدم که آسمون هر جا هم که بری یه رنگه. بعد این حتی از بقیه چیزها هم دردش بیشتر بود. چون دیگه نمیدونم کجا میشه رفت.

حفره

سمت چپ سینه ام
حفره تاریکی ست
که با هجومِ هیچ آواری
پر نخواهد شد

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

روزمرگی

آدمیزاده دیگه، یه وقتهایی میشه که صبح که بیدار میشی میگی امروز دانشگاه و آزمایشگاه نمیرم. میشینم یه کم درس می خونم و به کارام میرسم. عوض درس میشینی پای اینترنت. دو سه تا پست که می خونی باز یه چیزی اون ته تهای دلت شروع میکنه به جوانه زدن. یه ساعت که می گذره پا میشی میری دانشگاه، میری تو آفیس چند نفر و حال و احوالی میکنی، چند تا ایمیل میزنی، یکی هم به استادت که مثلا من دارم فلان کار رو می کنم. دوباره میری تو اینترنت و چرخی می زنی. آروم نمیشه اما دلت. بر میگردی. لباس به تن می پری تو اینترنت که ببینی با کی میشه حرف زد دو کلمه. دوستی هست مثل خودت غربت نشین. غر میزنین کمی اما اون هم باید بره جایی. میره و تو هنوز نشستی و تازه ساعت دو بعد از ظهره و نمی دونی که چه کنی با بقیه روزت، با بقیه خودت که هر تیکه ش یه جاست.

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

یاد

بیرونِ در
باران می آید
در قلبِ من اما
سیلِ نامِ تو
آتش سیگارم را
خاموش می کنم
در طوفان یادِ تو

اندر آداب فراموشی

اولش فکرِ مدامِ. وقتی میگم مدام یعنی یه ثانیه هم غافل نمیشی از فکر کردن بهش. مرورِ هزار باره خاطرات. کند و کاو جزئیات و دنبال دلیل گشتن. تو این دوره به نوسان متنفر و دلتنگ میشی. توازنی نیست. گریه و شب نخوابی و وزن از دست دادن و این حرفها هم به جای خود. طولانیه معمولا این دوره. بعد کم کم مکانیزم دفاعی راه میفته و می فهمی که بابا جان تموم شده و رفته، بَرَم نمیگرده. بعد اینجاست که تصمیم می گیری به خودت برسی. از خرید و آرایشگاه و مهمونی و سفر و مطالعه و هر چیز دیگه. اما خوب چندان افاقه نمی کنه. وسط مهمونی هم که داری قر میدی فکرش عینهو چسب دوقلو چسبیده بهت. در موارد حاد حتی میری با یکی می خوابی یا می بوسیش یه یه چیزی تو همین مایه ها که حرصت خالی بشه. بعد کم کم تناوب این یادآوری ها کمتر میشه. کمتر که میگم یعنی یه چیزایی باعث میشه مثلا یه ساعت رو بهش فکر نکنی. بعدِ اون یه ساعت که دوباره یادت اومد اون ته تهای دلت به خودت میگی که نه بابا هنوز میشه زندگی کرد و یه نور امیدی چیزی میاد تو دلت. هنوز اما عصر روزهای تعطیل، ترانه ای، بوی عطری، دیدن زوجی، کافه ای، فیلمی، چیزی اشک به چشمت میاره. رویابافی شب ها هم که جای خود. بعد کم کم می گذره و کمتر و کمتر میشه اینا. جایگزین ها کار خودشون رو می کنن و بالاخره نمیشه هم که مرد، زندگی جریان داره و به هر حال تندتر یا کندتر میکشونه تو رو با خودش. اما یادت باشه، اولین دفعه ای که از به یاد آوردنش اشکی به چشمت نیومد اون موقع ست که داری خوب میشی. بقیه وقتها حساب نیست. حالا گیرم که پنج سال هم طول بکشه.
زوری هم نیست، زمان میبره. همین.