سفر رفتن رو دوست دارم. یعنی همین که بشینم فکر کنم واسه خودم که برم فلان جا رو ببینم و فلان کارها رو بکنم قند تو دلم آب میشه. اون یه هفته آخری که مونده تا برم سفر هم واسه خودش دنیای داره. اصلا یه جوری سطح انرژیم میره بالا. کارها رو تند تند انجام میدم و هی برنامه میریزم و ذوق می کنم واسه خودم. سرخوش میشم اصلن. یه جورایی من از اون آدم هام که فکر کردن به یه لذت به قدر خود اون لذت برام خوشاینده. دروغ چرا واسه اینکه لذت بیشتری ببرم گاهی اصل قضیه رو هی به تعویق میندازم تا بیشتر مزه مزه کنمش. چند روز اول سفر رو خوشِ خوشم، بیخیال هر چی که هست اما به روزهای آخر که نزدیک میشم هی یادم میاد که داره تموم میشه و همون روزمرگی کسالت آور در انتظاره. بر که می گردم و در رو باز می کنم همیشه اول یه نگاه به اتاق می کنم تا یادم بیاد دوباره. غریبه میشیم اینگار با هم من و وسائلم. همه چیز مثل قبله اما من عوض شده ام.
۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
یاد تو
همینطور که تو هواپیما نشستم و دارم کتابم رو می خونم یهو صورتت میاد جلو چشمم. تصویر اون روزی که بعد از دو سال تو سینما ایران بعد از سخنرانی بابک احمدی دیدمت. یادمه سخنرانیش در مورد هرمنوتیک بود و یادمه که چطور کنار در ایستاده بودی و نگاهم می کردی و من نگاهم رو دزدیدم که یعنی ندیدمت و چطور دستهام می لرزید و قلبم تند تند میزد و نفسم بالا نمی اومد و هی با خودم به دستهات فکر می کردم که چطور روزی عاشق این بودم که بشینم و مدتها نگاهشون کنم بس که قشنگ بودند. چند سال گذشته از اون موقع؟ ده سالی باید شده باشه. بعدنمی دونم چطور شد که اینجا وسط آسمان یهو می پری جلوی چشمم که یادم بیاری که چطور فکر می کردم و چطور شد زندگیم. که چه هنوز گاهی دلم برای اونطوری که تو اسمم رو صدا می کردی تنگ میشه. که چه بچه بودیم و ساده و همو دوست داشتیم. اولین عشق هم بودیم به هر حال از دل نمی توان کند حتی به روزگاران.
دندون قروچه
رفتم دندونپزشکی. لبه چند تا از دندون هام شکسته بود. دکتر گفت تا چند وقت دیگه دندون هام رو می شکنم بس که شب ها فشارشون میدم و مینای همه ترک خورده. گفت که عجیبه چون معمولا همه دندون قروچه دارن و می سابن دندون هاشون رو اما من فشارشون میدم. نشد که بگم اینهمه حرص رو بالاخره سر یه چیزی باید خالی کنم دیگه.
۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه
.....
کلی دلم رو صابون زده بودم که وقتی اومدم کالیفرنیا میام از کتابفروشی ها یه سری کتای قدیمی و جدید رو که دلتنگشون شدم میخرم. لیست هم درست کرده بودم و بودجه هم اختصاص داده بودم به خیال خودم. دو تا کتابفروشی بود با تابلوی فارسی و کلی تبلیغ و دم و دستگاه. خلاصه که با کلی امیدواری پا شدم رفتم. ورودی کتابفروشی پر بود از انواع حافظ و چطور پولدار شویم و اینها. رفتم قسمتی که نوشته بود ادبیات. فهیمه رحیمی و دانیل استیل و این چیزها تا دلت بخواد. یه نیم ساعتی گشتم چیزی پیدا نکردم گفتم برم پیش فروشنده. همچین با یه لبخند پت و پهن رفتم پیش یارو و لیستم رو دادم بهش که من اینها رو پیدا نمی کنم کدوم قسمت باید دنبالشون بگردم. یارو با یه قیافه جدی پا شد رفت همون قسمتی که من می گشتم یه ده دقیقه زیر و رو کرد اینگاری که کتاب ها قراره اونجا باشن. بعد سرش رو برگردوند گفت خانم ما اینجا کتاب های آبگوشتی داریم. قیافه من هم که قابل تصوره.
......
امروز بعد از مدت ها رفته بودم از این مهمونی های زنونه. اینجا چون ایرانی زیاده رفت و آمدها و روابط فرق چندانی با ایران نداره. از همون ها که میشینن از سیر تا پیاز زندگی شونو برای هم میگن. از برنامه بچه دار شدن تا آخرین دفعه ای که با شوهرشون خوابیدن. فال قهوه برا مسخره بازی و غیبت و آخرین حراج و همین چیزها. بعد من اون وسط نشسته بودم و فکر می کردم با خودم که چقدر دور شدم این یکساله از این فضاها. ایران به هر حال بخاطر مامانم پیش میومد هر از چند گاهی تو همچین فضاهایی قرار بگیرم. وسط چهار تا زن نشسته بودم و بس که بیخودی لبخند زده بودم عضلات صورتم درد می کرد. بعد هی با خودم فکر میکردم این تنهایی طولانی چه بد رد خودش رو جا گذاشته تو من. حتی تو فضای مشترکی هم نیستم باهاشون که بتونم شوخی کنم یا قاطی حرفشون بشم. بعد هی غصه خوردم واسه خودم که نه تو جمع خارجی ها میشه اونطوری که دلم میخواد باشم بس که فضای ذهنی شون متفاوته با من نه تو جمع آدم های هم زبانِ اینطوری بس که بخاطر همین چیزها بود که در اومدم از اونجا. بعد هی دیدم که قرار نیست این تنهایی پر بشه با چیزی غیر از خودم و هی کز کردم گوشه دلم و غصه خوردم واسه خودم. بعد تو همین فکرا بودم که دختر شیش ساله صاحبخونه وسط بازیش اومد بهم گفت خاله تو چرا اصلا حرف نمی زنی. تو دلم گفتم حرفی نیست، وین میان خوش دست و پایی می زنم.
۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه
ما
ما آدم های بالغی هستیم، ما همدیگر رو رعایت می کنیم. ما بلدیم که چطور خودمون رو به اون راه بزنیم و قواعد زندگی رو رعایت کنیم. ما هر چند وقت یکبار حال هم رو می پرسیم چون دوستای خوب اینکار رو می کنن، حالا که گیرم ته تهش خودمون هم می دونیم که چرا به هم زنگ می زنیم. بعد تو هر دفعه به من میگی که داری چکارا می کنی تقریبا با جزئیات هر چند که من هیچوقت نمی پرسم. من هم حرف میزنم برات اما از روزمرگی هام وارد جزئیات نمیشم تو هم نمی پرسی. ما به هم نمیگیم از حس هامون. نهایتش من میگم که دلتنگ مامانم هستم و تو میگی که میفهمی. ما نمیگیم که دلمون برای هم تنگ شده چون که ما عاقل و بزرگیم و میدونیم آدم نباید برای همه دلش تنگ بشه. ما میدونیم که وقتی یه چیزی قرار نیست اتفاق بیفته نمیفته. سال جدید شده ومن برای تو تکست میزنم و سال نو رو تبریک میگم و تو زنگ میزنی و احوالم رو می پرسی. توضیح میدی که کجا بودی سال تحویل و چکارا کردی. بعد از من میپرسی و منم یه چیزایی می گم. بعد میگی که داری برای سه هفته میری که خانواده ات رو ببینی و من میگم که چه عالی و چه خوشحالم برات و خوش بگذره. وسط همه این حرف ها اما وقتی اونجوری مکث میکنی و میگی اوه پِرشِن و من هیچی نمیگم خودمون دوتا می دونیم که یعنی ما هنوز خیلی هم عاقل نشدیم. حالا گیرم خوب بلد باشیم خودمون رو به اون راه بزنیم.
اشتراک در:
پستها (Atom)