حالم خوب نیست این روزها. یه جور تنهایی تا ته ته وجودم ریشه کرده. نگرانم اما نمی دونم برای چی. دل تنگم اما نمی دونم برای کی. حسودم اما نمی دونم به چی. گریه م میگیره بیخودی. به زمین و زمان گیر میدم. نمی دونم چمه. هی مدام صاف می شینم پشت میزم شروع می کنم واسه خودم سخنرانی کردن که ببین اوضاع خوبه و امید هست و تا چند ماه دیگه ال و بل میشه. که دختر همه چیز سر جاشه و خوب داره پیش میره. هی یاد خودم میارم که استادم ازم راضیه و قراره یه مصاحبه کاری برم و بهم توجه میشه و فلان. سخنرانیم که تموم میشه اون دختر کوچیکه درونم که ساکت نشسته بود و گوش میداد سرش رو بلند میکنه و اشک تو چشاش حلقه میزنه و میگه نچ. بعد دوباره هار هار گریه می کنه. جمعه ظهر نهار با دوستم رفتیم بیرون. همون کنار خیابون دانشگاه. بعد من همینطوری که پیتزامو گاز میزدم نگاه دامن های رنگی رنگی و موهای پریشون و دست هایی که تو هم قفل شده بود می کردم، نگاه هوای آفتابی قشنگ . برو بیای آدم ها، نگاه اون همه زندگی که جاری بود و دلم هی بیشتر مچاله میشد.
همه شنبه رو لباس شستم و گریه کردم، خرید کردم و گریه کردم، با برادرم حرف زدم و گریه کردم، غذا پختم و زار زدم. هیچ هم نتونستم بفهمم که چرا. فقط می دونم یه چیزی اون ته تهای دلم داره له میشه. شب رفتیم بیرون با دوستم. فقط توی خیابون راه رفتیم و به بارها نگاه کردیم که همه در رفت و آمد بودن، به موسیقی زنده که یه گوشه بود و نوازنده هاش از خودشون بیخود بودن بس که وحشی بود موزیکشون، به جفت ها، به آدم ها، به اون سیل زندگی در جریان. نیم ساعتی حالم خوب شد.
کلاس اول و دوم ابتدایی بعدازظهری بودم. زمان جنگ بود و مدارس دو شیفته. بچه هایی که مادرشون کارمند نبود رو می فرستادن شیفت عصر. برادرم و خیلی از دوستام صبحی بودند و من حرص می خوردم که وقتی همه بر می گردن من تازه باید برم. صبح ها حوصله م سر می رفت و عصرها تا برگردم برنامه کودک شروع شده بود. تازه خیلی از وقت ها هم غذا جا نیفتاده بود و مامانم یه چیزی سنبل می کرد میداد بهم. مدام غر می زدم به مامانم. یکی دو دفعه رفتیم مدرسه اما گفتند شیفت صبح به قدر کافی شلوغ هست و نشد که نشد. تابستان بعد از کلاس دوم که شد با پدرم رفتیم مدرسه. نمی دونم چطوری آشنا پیدا کرده بود یا با مدیر یا ناظم آشنایی قبلی داشت یا چی. خلاصه مدرسه که رفتیم کارا درست شده بود و فقط باید یه کاری می کردیم که یادم نیست. دفتر که رفتیم خانم طالبی با اون صورت گرد و سفید و مقنعه چونه دار پشت میزش بود. با تحکم پرسید که مطمئنی می خوای بری شیفت صبح؟ من که نصفه نیمه پشت پدرم قایم شده بودم سرم رو تکون دادم که آره. کلاس سوم که شدم مادرم هنوز کار نمی کرد، پدرم تو این دنیا نبود اما من صبحی بودم. امروز همینطور یهو این خاطره اومد یادم.
از وقتی اومدم اینجا می شناسمشون. الان دیگه سه سالی هست که با همند. تا اونجا که من دیدم و می دونم و فهمیدم همدیگر رو دوست دارند زیاد. 22 و 26 ساله هستن. دختر اهل اینجا و پسر اهل لبنان. دوستای نزدیکترشون می گفتند که جدی اند و به فکر ازدواج. اما یادم میاد یه شب که دختر اومده بود پیش من فیلم ببینیم و قبلش به هم بگو مگو داشتن گفت که پسر راضی به ازدواج نیست چون می خواد برگرده و با زن آمریکایی سخته. پسر خوبیه، معقول و مودب و درس خون و قابل معاشرت. برای شب تولدم فقط تلفن زدن چون دختر صبح روز بعدش داشت می رفت یه ایالت دیگه. پذیرش دکترا گرفته و از قبل می دونستم داره میره. یه دفعه حرف زده بودیم و بهش گفته بودم چقدر خوشم میاد که خودش رو درجه اول می ذاره و بخاطر عشق به کس دیگه موقعیت هاش رو از دست نمیده. گفته بود ما اینطوری بار اومدیم و من فکر کرده بودم با خودم که چه خوب، که کاشکی ما هم اینطور بودیم. دیشب پسر زنگ زد که بریم بیرون چیزی بخوریم حالا که برای تولدت نیومدیم. عادی بود همه چیز. رفتیم و غذا و نوشیدنی خوردیم و حرف زدیم. گفتم می دونم سخته که دختر نیست و گفت برای اون راحته چون احساس خاصی نداشته بهش. که از اول هم بهش گفته بوده که می خواد برگرده. پرسیدم که چطور می تونه اینقدر عادی باشه بعد از اینهمه وقت با هم بودن. از همه پسر ها می پرسم بعد جدایی و هنوز نفهمیدم که چطور اینقدر راحتند. گفت که پیشنهاد اون بوده که دختر بره شهر دیگه که جدایی براش راحت تر باشه.
قرار شد بریم خونه ش و تو حیاط بشینیم به سیگار و مشروب. عجیب نبوده همیشه می رفتیم. رفتیم و نشستیم به ادامه حرف. دختر به اسکایپ زنگ زد. گفت نمیگه من اینجام که دختر ناراحت نشه. فکر کردم که راست میگه، طفلک تنهاست و غریب و دلتنگ و فکر می کنه ما دور هم خوشیم. با لیوانم رفتم حیاط. برگشتم سیگارم رو بردارم که شنیدم دختر گریه می کنه و دلتنگه. طول کشید تا برگشت حیاط. گفتم که دختر رو می فهمم و منم اونطور بودم و سخته و فلان. شروع کرد که من که دوست پسر ندارم با کی می خوابم و دفعه آخر کی بوده با کسی خوابیدم. شوخی زیاد می کردیم همیشه راجع به این چیزها ام حس کردم جدیه این بار. گفتم که این چیزها خصوصیه و ربطی بهش نداره. و اینکه نمی دونم چرا اخیرا دوستان اطراف اینقدر راجع به روابط خصوصی من کنجکاو شدند. گفت که از قبل از من خوشش میومده و حالا که دختر نیست بدش نمیاد با من باشه. نگاهش کردم که چطور میتونه اینطور باشه وقتی هنوز با همند و یه روز بیشتر از رفتنش نمی گذره. حرف زد و حرف زدیم، زیاد. بعد یادم میاد من نشسته بودم و فکر می کردم که چه همه پس مونده اطمینانم به مرد و رابطه و عشق داره ویران و ویران تر میشه. که پس چرا اوضاع همه اینقدر داغونه. خوشحال شدم که کسی نیست و تنهام و بهتر که بازی نمی خورم. دلم به حال دختر سوخت که حتما حالا گوشه تختش نشسته و به لحظه های خوبشون فکر می کنه. دلم به حال همه مون سوخت که فرقی نمی کنه کجا دنیا اومدیم و بزرگ شدیم، آسمون همه جا یه رنگه و مرد ها یه جور. حالم بهم خورد، حالم بهم می خوره. تا صبح کابوس دیدم که اومده تو خونم و پیشم دراز کشیده و من گریه می کنم. هزار بار بیدار شدم. چی داره به سر آدم ها میاد، نمی دونم. ترسیدم از دیشب از آدم ها، از مرد ها بیشتر.
اول صبح ایمیل می گیرم که حضرت آقا دوباره نمی دونه چه خاکی قراره بریزه سرش تو زندگی. صبحانه درست می کنم و فکر می کنم که چی جوابش رو بدم. حین خوردن یه صفحه می نویسم و می شورم و پهنش می کنم سر بند. تا الان که جواب نداده.
میرم مدرسه و شروع می کنم پروپوزال خوندن و تز نوشتن. فیس بوک هم برقرار. ظهر میام خونه و نهار و یک لکچر یک ساعته به برادرم میدم در مورد رابطه ش با دوست دخترش. برمی گردم مدرسه.
عصر میادم خونه. یه ساعت با دوستم تو اروپا با اسکایپ حرف میزنم و بخاطر غمباد وارده زنگ می زنم به تارا بریم یه باری جایی. عین دو ساعت تو بار غر میزنم و مزخرف می گم. بر می گردم خونه و اینترنت و گودر. آبجوش خوب بود اما.
ساعت نزدیگ 12 شب میرم تو تخت با بغض گوشه گلو به خاطر شب تولد به این خوبی. مامانم زنگ می زنه. جونم درمیاد که زر زر نکنم پشت تلفن. تازه خوابم برده که SMS میاد از یکی از دوستان که به هفت زبان تولدم رو تبریک گفته. که مثلا در اولین دقایق روز تولدم باشه. آدم دل خجسته ایه کلن.
زر زر و فین فین کنان می خوابم. کلا زر زدن شب تولد داره تبدیل به یه رسم قدیمی میشه شکر خدا.
·سه شنبه 19 مرداد
ساعت شش صبح از صدای SMS موبایلم بیدار میشم. نگاه ساعت می کنم و می خوابم دوباره. یکی بوده حالا دیگه. هشت نشده تلفن زنگ میزنه. برادرمه می خواد تبریک بگه. میگه به قول یکی از دوستان به سن خدا رسیدم. اینکه جنتی باید زنده باشه و کیانوش بمیره و این حرف ها. می خندیم. به قول دوستی تف به سن و سال.
تلفنش که تموم میشه یاد SMS اول صبح میفتم. بازش که می کنم، اولین لغتی که از دهنم در میاد اینه: شت
حالا حتما باید بعد از اینهمه مدت یادت بیفته که تولدم رو تبریک بگی؟ آقا من صلح و موفقیت و آرامش نخوام کی رو باید ببینم. مطمئنا " تو" نیست اون کس. ریده شد به روح ما رفت بی خیال ما شو. عشق تبدیل به دوستی نمیشه، برعکسش ممکنه اما این نه. قبلا هم گفته بودم. حالا تو نفهم. جواب نمیدم. دردم میاد ولی.
میام ایمیلم رو باز می کنم صفحه پر از تبریک و آرزوهای خوبه. با خودم می گم یکی دو تا از این ها هم برآورده بشه که من چه خوش خوشانم میشه. زکی اما، خودمم می دونم.
میرم مدرسه. شروع به کار نکرده خاله و دختر خاله م زنگ میزنن. بعد لاله. غر برای نیم ساعت و گریه و زاریِ معمول. تولدش بوده دیروز. نسل کپک زده ما فرقی نمی کنه کجای دنیا باشه و چکار کنه. کپک های قلبت رو با خودت همه جا میبری. وسط امیر زنگ میزنه. هزار ساله باهاش حرف نزدم. حرف میزنیم و حرف میزنیم و حرف میزنیم برای یه ساعت. با خودم میگم غیر از نکبتی که دور وبرمون رو گرفته چیز دیگه ای هم هست مگه که ماها راجع بهش حرف بزنیم.
ظهر شده بر میگردم خونه برای نهار. بقیه پیغام ها رو می خونم و نهار می خورم.امیر برام آهنگ تولد مبارک خونده ایمیل زده. خوبم میشه از خوشی. تلفنم زنگ میزنه، تویی ، اینقدر به صفحه تلفن زل می زنم تا قطع بشه. بیپ پیغامگیر رو که می شنوم خیالم راحت میشه. گفتی دوباره که تولدم مبارک باشه و باهات تماس بگیرم. نمی خوام تماس بگیرم، نمی خوام صدات رو بشنوم. ولم کن برو پی زندگیت بذار منم زندگیمو بکنم. هنوز دردم میاد صداش رو می شنوم. گه بگیرن منو که آدم نمیشم.
تو همین فکرام که پیمان زنگ میزنه. اسرائیله الان. حس می کنم ماها مثل یه بمب بودیم، منفجر شدیم هر کدوم رفتیم پرت شدیم یه گوشه دنیا. کی فکر می کرد آخرمون اینطوری باشه.
بعدش وحید از آمریکا و فرزانه از ایران زنگ می زنن. اونایی هم که موندن ایران در حال تلاش برای بیرون اومدن هستن.دوباره با لاله اسکایپ می کنم. ما می تونیم همینطوری چند ساعت حرف بزنیم با هم. نشونه خوبیه تو این اوضاع ولی. یکی هست که می شنوه تو رو. غنیمته و قدر می دونم حسابی.
می شینم یه ایمیل براش می نویسم با سه هزار بار معذرت خواهی که لطفا دیگه با من تماس نگیره. که ببخشه که اینقدر عجیبم من و قلبم هنوز اینقدر بزرگ نشده. که اینطوری برامون بهتره و حداقل من کمتر اذیت میشم. با یه خداحافظ گنده آخرش. خدا جون بی زحمت جواب نده بهش.
شکر خدا عرض یه ربع جواب داد، که مرسی که بهش گفتم و دیگه عقب میکشه، که مراقب خودم باشم و موفق هر جا که هستم. دست شما درد نکنه به دعای ما گوش دادی خدا جون. اما دیگه تماسی نخواهد بود. خلاص. یه رابطه دیگه هم به تاریخ پیوست. چند تا رو تو حالا فرستادم لای دست تاریخ؟
شام رفتم بیرون با ماهر. بس که گیر داد. با یه پیرهن خوشگل تابستونی که کادو گرفتم ازش، کوچیکه باید عوضش کنم. مارگاریتای خوبی بود با تولد مبارک خوندن گارسون ها که رسم جالبیه اینجا. ولی یه جوری یادت میاره اونایی که باید باشن نیستن که برات بخونن.
برگشتیم خونه. نشسته پای کامپوتر آهنگ می ذاره. پرت شدم دنیای دیگه. هی یادم افتاد که عجب ایمیلی زدم و دیگه شاید تا آخر زندگی نشنوم ازش. دلم گرفت با اشکی که تا دم ریختن رسید. قورتش دادم ولی با اقتدار. دختر بزرگی شدم دیگه برای خودم.
تارا و دوست پسرش اومدن یه نیم ساعت برام هدیه آورده بود. شمع و گردنبند و یه سبد خوشگل.
همه رفتن و الان دوازده شبه. دو روزه این پست بازه و ساعتی دارم می نویسمش. اینه که لحن جمله ها هی عوض میشه.
میرم که بخوابم اگه بشه. اولی هنوز خبری ازش نیست، نه حتی تبریک تولد. دو تا تو یه روز به تاریخ بپیونده هم نوبره.
رفته بودیم پیک نیک کنار اقیانوس. یه جای دنج و خلوتی که فقط محلی ها بلدن. یه جای پرت تری اون گوشه کنار ها چند تا میز و صندلی بود. بساطمون رو پهن کردیم. نشسته بودم محو تماشای اقیانوس و طبیعت. برگشتم و دیدم نشسته بودن روی میز کناری. دختره رو از پشت بغل کرده بود و چونه ش رو گذاشته بود رو موهاش. نگاه اقیانوس می کردن. بند دلم پاره شد یهو. مگه تو قرار نبود فرانسه باشی؟ یا اگرم اینور دنیا که قرار نبود لب این ساحل باشی. اتفاق و همزمانی هم حدی داره خب. پشتم رو کردم. رفتیم قدم بزنیم. از کنارتون رد شدیم. شک کردم که تویی. دردش این بود که چه عرض یه سال تصویرت اینقدر محو شده بود تو ذهنم که جزئیات یادم نباشه. موها و دندونای سفید که شبیه بود. بقیه رو شک داشتم. دستات اما پیچیده بود دور تن دخترک. اگر می دیدمشون حتما می فهمیدم تویی یا نه. دستات رو دوست داشتم. قبلا هم گفته بودم.