دارم تلفنی با دوستم حرف میزنم. میگه حوصلم سر رفته، می گم منم همینطور. بعد میگم من موندم فلانی و بهمانی که میگن به ما اینجا خیلی خوش میگذره و فان داریم چطوریه آخه تو این شهر وامونده؟ بعد با لحن خیلی جدی میگه اونا فقط دنبال اینن که مشروب بخورن و دنبال دخترا راه بفتن. تو دنبال چیزای جدی تر هستی. بعد سریع میگه من نیستم البته ها، همچین اینگاری که حرف بدی زده باشه. می گم پس لابد خب من یه چیزیم میشه باید برم روانپزشک. میگه اوه اون که آره حتمن!
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
زمستان
زندگی کند و راکد و آرام جریان داره. هوای سرد و مرطوب و قهوه و چای پشت پنجره بخار گرفته. شب بیداری و لرزیدن گوشه تخت بخاطر صدای رعد و برق. امتحان ها و تحقیق خوابیده بخاطر نداشتن مواد خام. حس پرده آویزان پشت پنجره رو دارم که مجبوره هر روز نظاره کنه گذر زندگی رو بیرون شیشه بی که سهمی داشته باشه از سرخوشی پرنده ها و رقص برگهای پاییزی هنگام وزش باد. انتظار خبری نیست مرا.
۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه
خداحافظی

خداحافظی درد داره. هر دفعه که خداحافظی می کنم، از اون ها که میدونم حالا حالا ها دیدنی دنبالش نیست اینگار یه تیکه از قلب من کنده میشه یا شل میشه. نمی دونم دقیقا چه اتفاقی میفته اون تو فقط میدونم که یه جایی تو قلبم شکل چیزی عوض میشه و من تغییرش رو حس می کنم. ضربانش قبل و بعد اون لحظه فرق می کنه. دیدی اون لحظه ای که حرف ها و سفارش ها و خنده و گریه ها و همه چیز تموم شده. بعد اون لحظه میرسه. هر دوتاتون پا میشین و با قدمهای کند میرین سمت در. نگاه هم می کنین و یکی بالاخره جرات می کنه بیاد جلو و دست ها رو باز کنه. حلقه میشن دور تن دست ها، سر میره تو گودی گردن که نفس بکشه اون بو رو برای آخرین بار و تو یادش نگه داره. چند لحظه طول می کشه و دست ها برای به لحظه محکم تر قلاب میشن و یهو رها می شن. دوباره نگاه تو چشم ها، خدانگهدار و تق، صدای بسته شدن در. دست ها رها کنار تنت و گوش می کنی به صدای جدید ضربان قلبت و سعی می کنی عادت کنی و به نغمه جدیدش. حالا تو این رو تعمیم بده به هماغوشی آخر، بوسه آخر، لبخند آخر و همه اون آخرهایی که میدونی بعدی وجود نداره براشون.
عکس
نشستم به یاد گذشته ها عکس نگاه می کنم. هر کدوم جون میگیرن و زنده میشن جلوی چشمم. فکر می کنم با خودم به که حالی داشتم روزی که این عکس رو می گرفتم، قبلش چطور بودم و بعدش چطور. به خاطرات، به مهمونی فلان روز، به جکی که اونقدر بهش خندیدیم یا اینکه فلانی چطور مست شده بود. همینطور غرقم تو دنیای پشت مانیتورم. بعد یهو میرسم به این عکس. دقت می کنم به برق چشمام و خنده گوشه لبم و فکر می کنم که چه نیم ساعت بعدش دنیام زیر و رو شد. که چه رفت این لبخند برای همیشه، که چه خاموش شد اون برق نگاه. بعد فکر می کنم با خودم که چی شد که این عکس رو گرفتم. که یادم بمونه لحظه ای رو که دنیام از این رو به اون رو شد بعدش. که همیشه جلو چشمم باشه آدمی رو که قبل و بعد از این عکس بودم. که چه زنی ساختی از من به فاصله نیم ساعت، که چه عوض شد نگاهم به همه دنیا و چه از نو مجبور شدم تعریف کنم همه چیز رو. اینگار که خودت از چند دقیقه قبلِ مردنت عکس گرفته باشی. یادم اومد دوباره که چطور بودم یه زمونی. چه ذورِ همه ازم زن توی عکس. چه غریبه ست.
فکر مدام
ایران که باشی و تو خانواده ای که خوندن و آگاهی و دونستن ارزش باشه همه عمر می شنوی که فکر کن، دقت کن، ببین، بخون، بشنو. بعد اصلا ارزش حساب میشه اینا برات. می گن بهت فهمیده و با فکر. بعد تو هی بیشتر و بیشتر غرق خوندن میشی، هی میری تو دنیای فیلم ها زندگی می کنی و رویا می بافی واسه خودت. هی خودت رو نقد می کنی و مردم رو زیر ذره بین می ذاری و همه چیز رو تحلیل می کنی. عادت میشه دیگه برات. از یادت میره چطوری میشه خوش بود فقط بدون اینکه فکر کنی و بررسی کنی مردم رو، اتفاقات رو. دنیا هم اگر اون طوری که تو می خوای نگذره برات تقصیر خودت بوده که کم کاری کردی، که خام بودی و کافی نبوده کارهایی که کردی. بعد پیش میاد که مثل من پاشی بیای یه کشور دیگه. کنار آدم های ساده و خوشحال و از همه چیز بی خبر. بعد آدم های اینجا بعد از یه مدت ازت می ترسن اینگاری. می گن چرا اینقدر میخونی، چرا همش تو فکری، این فیلم ها چیه میبینی. " یو آر اِ فیریک" و "اینجوی دِ لایف" و " تیک ایت ایزی". بعد تو می مونی که با خودت که اونجا کم فکر می کردم خوب نبودم، اینجا زیاد. بعد میمونی که کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را.
جمعه روز بدی بود
جمعه شبهایی رو که تنهایی سر می کنی و یه جوری سر خودت رو گرم می کنی تا موقع خواب برسه خودت می دونی که فردا هم باز همین آش و کاسه ست و تویی و خودت و در دیوار خونه ت. این جور شب هاست که قبل از اینکه بری تو تخت پرده های کلفت رو می کشی و دقت می کنی هیچ درزی باز نمونه، تلفن رو خاموش می کنی که فرض محال زنگ نزنه سر صبحی. کتاب و لیوان آب و لپ تاپ رو هم دم دست می ذاری. خلاصه هر کاری رو که لازمه برای موندن طولانی تو تخت می کنی. صبح که شد سر ساعت همیشگی بیدار میشی و به خودت می گی که تعطیله بخواب. به هر کلکی شده خودت رو می خوابونی اما بالاخره بیدارِ بیدار میشی. از اون بیدار ها که هیچ رقمه خوابت نمیبره بعدش. کتاب رو ورق میزنی، تو اینترنت می چرخی و هی به خودت میگی حالا واسه درس ها وقت دارم، غذا هم بالاخره یه چیزی می خورم، خونه رو هم یه روز دیگه تمیز می کنم. حالا تو بگو همه این چیزا طول بکشه تا دوازده ظهر. بالاخره که از تو تخت موندن کلافه میشی و باید بیدار شی. بیدار شی و بشینی به تماشای یه روز کشدار مزخرف دیگه.
۱۳۸۸ آذر ۱۰, سهشنبه
ما
یه روزهایی میشه که اینگاری تو خودت جا نمیشی بس که پری از اندوه. هجوم میاره همینطوری بی هوا که نشستی و داری کارت رو می کنی. یه جوری آوار میشه سرت که دیگه نمی تونی کار کنی، نمی تونی هیچ کاری بکنی. پا میشی میای خونه، دور خودت می گردی، میری خرید غذا و برمیگردی میای اینترنت گردی. هزار جا سرک میکشی و هر کاری از دستت میاد می کنی که بره گمشه این اندوه. اما دو دستی بیخ قلبت رو چسبیده و جایی نمیره. چه شبی صبح کنیم امشب من و غم.
اشتراک در:
پستها (Atom)